تبليغاتX
بیا تا جهان را به بد نسپریم
تارنگار رسمی انجمن فرهنگی بیستون
خانه ام آتش گرفته ست ، آتشي جانسوز
هر طرف مي سوزد اين آتش
پرده ها و فرشها را ، تارشان با پود
من به هر سو مي دوم گريان
در لهيب آتش پر دود
وز ميان خنده هايم تلخ و خروش گريه ام ناشاد
از دورن خسته ي سوزان
مي كنم فرياد ، اي فرياد ! اي فرياد
خانه ام آتش گرفته ست ، آتشي بي رحم
همچنان مي سوزد اين آتش
نقشهايي را كه من بستم به خون دل
بر سر و چشم در و ديوار
در شب رسواي بي ساحل
واي بر من ، سوزد و سوزد
غنچه هايي را كه پروردم به دشواري
در دهان گود گلدانها
روزهاي سخت بيماري
از فراز بامهاشان ، شاد
دشمنانم موذيانه خنده هاي فتحشان بر لب
بر من آتش به جان ناظر
در پناه اين مشبك شب
من به هر سو مي دوم گريان
ازين بيداد
مي كنم فرياد ، اي فرياد ! اي فرياد
واي بر من ، همچنان مي سوزد اين آتش
آنچه دارم يادگار و دفتر و ديوان
و آنچه دارد منظر و ايوان
من به دستان پر از تاول
اين طرف را مي كنم خاموش
وز لهيب آن روم از هوش
ز آندگر سو شعله برخيزد ، به گردش دود
تا سحرگاهان ، كه مي داند
كه بود من شود نابود
خفته اند اين مهربان همسايگانم
شاد در بستر
صبح از من مانده بر جا
مشت خاكستر
واي ، آيا هيچ سر بر مي كنند از خواب
مهربان همسايگانم از پي امداد ؟
سوزدم اين آتش بيدادگر بنياد
مي كنم فرياد ، اي فرياد ! اي فرياد ! ای فریاد
                              مهدی اخوان ثالث
:(
+ نوشته شده در  یکشنبه سی و یکم خرداد 1388ساعت 0:34  توسط بیستون  | 

کهولت سن، خانه‌ی سالمندان، تنهایی و فراموشی...این واژه ها رو که در کنار نام "مادر نجوم نوین ایران" می‌خوانی به جز افسوس، نخستین چیزی که به ذهنت می‌رسه اینه که یک دسته گل بگیری و به دیدنش بری، به همین منظور با چند تن از دوستان، 4 شنبه 11 اردیبهشت ماه 1388 خورشیدی، بعد از هماهنگی با سرنشین خانه‌ی سالمندان توحید، به دیدن بانو آلیش طریان رفتیم، هنگام ورود با شگفتی بانویی خوش‌رو و با نشاط رو دیدیم که در بین گفتگو، فقط از امید و رضایت‌مندی و غرور برای ما می‌گفت! از زندگیش راضی بود و گله‌ای نداشت. گزیده‌ای از این گفت و گو رو در زیر می‌خونید:

من در ایران به دنیا اومدم، پدرم در جلفای اصفهان ولی مادرم در تهران به دنیا اومده، ما دیگه از قرنها پیش ایرانی هستیم.

بگذارید از شاهنامه آغاز کنیم، در مورد شاهنامه چه چیزی می‌تونید برای ما بگید؟

اوه، خیلی دوست دارم شاهنامه رو. ما خودمون تو خونه یک شاهنامه‌ی قدیمی داریم، پدرم بسیار علاقه داشت. خودش نویسنده بود و به شاهنامه خیلی علاقه داشت و همیشه می‌خواند، این‌هست که ما از بچه‌گی با شاهنامه آشنایی پیدا کردیم، پدر می‌گفت فردوسی بزرگترین نویسنده‌ی دنیاست، و این رو هم بگم که به ادبیات کشورهای اروپایی هم کاملا وارد بود و با این وجود می‌گفت کسی نظیر فردوسی وجود نداره.

درباره‌ی دکتر حسابی؟ خاطره‌ای یا گفت و گویی از ایشون به ما می گید؟

دکتر حسابی استاد ما بودند، مرد خوبی بودند، آقای دکتر حسابی بسیار با سواد بودند، هر وقت هم سوالی چیزی داشتیم همیشه جواب می‌دادند، این‌رو هم بگم، اگه ذره ای شک داشتند در جواب می‌گفتند فردا بیا، اونقدر که دقیق بودند در کارشون، بله، من برای آقای دکتر خیلی احترام قایل بودم، یعنی همه‌ی دانشجوها این‌گونه بودند، بعد هم فراموش نکنید که آقای دکتر حسابی دانشکده‌ی علوم رو تاسیس کردند، یعنی دانشجویان باید برای ایشان احترام فوق‌العاده قائل باشند، اول دکتر سیاسی دانشکده‌ی ادبیات رو که تاسیس کرد بعد هم دکتر حسابی دانشکده‌ی علوم رو تاسیس کردند.

و شما هم که پژوهشکده‌ی نجوم رو تاسیس کردید؟

من والا از اروپا که برگشتم، اونوقت از من خواستند، من هم فوری گفتم باید یک تلسکوپ تهیه کنید، مشخصات رو بهشون دادم، گفتم بخرید بگذارید اونجایی که رصد خانه خواهد بود، تا بچه ها بتوانند اقلا آسمان را ببینند، آقا اول این چیزها فقط در ایران بوده اولین رصدها در ایران بوده، حالا ما موندیم عقب از اروپایی‌ها، چون یه عده فقط در فکر شکمشون بودند، فکر نکردند کشور رو ببرند جلو، حالا ما از اونها می‌گیریم، آدم دلش می‌سوزه، این رو من به شما بگم، اروپا که من رفتم خود اروپایی‌ها، دانشمندها، به من گفتند اولین کشوری که در علوم و نجوم تحقیق کرده ایران بوده، این بزرگترین افتخاره، ولی حیف که ادامه ندادند.

چی شد که از اروپا برگشتید؟

اغلب بهتون بگم چون اینجا با دانشجویانی که تحصیلات عالی دارند همراهی نمی‌شه، اکثر می‌مونند اونجا، به من هم می گفتند تو دیوونه‌ای، اینجا می‌خوان تو رو استخدام کنند چرا نمی‌مونی؟ گفتم من میهن پرستم، من می‌خوام برم به کشورم، به بچه‌های کشورم خدمت کنم، من ایران رو دوست داشتم، اینجا به دنیا اومدم آقا، پدرم مادرم همه در ایران به دنیا آمدند، پدرم از ارامنه‌ای بود در اون موقع که عثمانی‌ها شروع کردند ارامنه را کشتند، خانواده‌های ارامنه که نزدیک سرحد ایران بودند، فرار می‌کنند به ایران، یکی از اجداد پدر من از اون خانواده‌ها بودند که فرار کردند به ایران. و شاه عباس، اون موقع شاه ایران بود. خیلی محبت می‌کنه، جلفا را که شما دیدید، اون زمین رو شاه عباس داده به ارامنه و گفته، اینجا ساختمان کنید و زندگی کنید و از اونجا شروع شده اینکه خیلی از ارامنه دیگه به ایران آمدند و سکونت گزیدند، پدر من در جلفا بزرگ شده بعد اومد به تهران که کار بکنه، پدرم 20 سال آخر عمرش رییس بانک سپه ایران بود. مادرم هم در مدرسه زبان فرانسه تدریس می‌کردند، چون مادرم در سوییس تدریس کردند، من هم که دیگه می‌دونید

راستی از شاعرهای دیگه‌ی کشورمون کدوم رو بیشتر دوست دارید؟

خیلی‌ها رو، چون پدر خودم شاعر بود و از بچه‌گی ما به شعر عادت داشتیم. پدر نه فقط اشعار خودش رو برای ما می‌خوند که اشعار نویسندگان بزرگ رو هم برای ما می‌خوند که از بچه‌گی گوش ما به شعر عادت کرده بود، و خیلی دوست داشتیم، من حافظ رو خیلی دوست داشتم، اخوان و فریدون مشیری و خیلی از شاعرهای خوب معاصر رو. راستی یادم رفت بگم، چند تا از اشعار فردوسی رو هم پدرم به ارمنی ترجمه کرده بود.

در مورد فردوسی بزرگ چند جمله‌ای برای ما حرف می‌زنید؟

نه، من آخه خیلی کوچیکم که راجع به فردوسی بزرگ حرف بزنم، "بسی رنج بردم در این سال سی/عجم زنده کردم بدین پارسی"

حالا کمی از دوران دانشگاه برای ما می‌گید؟

من وارد دانشگاه که شدم من یه دختر بودم، کلاسم 40 تا پسر بود. سال اول، اون موقع، پدرای دیگه به پدرم گفته بودند تو چطور دخترت رو فرستادی تو این همه پسر؟ مادرم گفته بود ما اگه بچمون رو خوب تربیت کرده باشیم هیچ اشکالی نداره، آقا به خدا قسم می خورم یک جوونی نشد که با من  با یک صدای ناجور یا یک جمله‌ی ناجور حرف بزنه، هرگز. این 40 تا پسر اونقدر با من با احترام رفتار کردند، که هیچ وقت فراموش نمی‌کنم، رفتار خیلی با محبت این بچه ها رو.

خانم دکتر شما تو تهران به دنیا اومدید، اولین بار که جلفا و اصفهان رو دیدید چه احساسی بهتون دست داد؟

خوشحال شدم، خیلی خوشحال شدم، بزرگ بودم وقتی که اصفهان رفتم، با پدرم رفته بودم، پدرم ماموریت داشت من رو هم همراش برد خوشحال شدم چون هم اصفهان رو ندیده بودم هم جلفا رو ندیده بودم، شما می‌دونید که ارامنه‌ی جلفا اجدادشون رو شاه عباس آورده بوده به ایران، و خوشبختانه که آورد، چون بعد عثمانی‌ها حمله کردند همه را کشتند...

دیگه کجای ایران رو از نزدیک دیدید؟

شیراز رفتم، تمام شمال رو گشتم، پدرم برده ما رو، من می تونم بگم تقریبا تمام شهرهای زیبای کشورم رو دیدم، توشیراز خیلی احساس غرور کردم، اروپایی‌ها وقتی پز می‌دادند می‌گفتم بروید، بروید، ببینید تخت جمشید چیه؟ خودشون هم قبول داشتند البته که تخت جمشید فوق العاده‌ست.

نوروز رو چگونه می‌گذروندید؟

من بارها گفتم عید ایرانی عید زیباست، اول بهاره، عید مسیحی‌ها وسط زمستونه؟ البته که اونو بیشتر دوست داشتم، خونه‌ی ما هر دو عید گرفته می‌شد، یعنی خونه‌ی ما هم  ژانویه جمعیت می‌اومد هم فروردین، بهترین فصل نوروز هست، پدرم که بود بعد از عید ما رو می‌برد شمال، آره تا پدر بود آدم خوب زندگی می‌کنه، اروپا هم میره(با خنده)

برای جوونها چه گفته‌ای دارید؟

به خدا پدر مادر من، هر دو از خودشون کم کردند که من رو بفرستند خارج، می‌گم حتما درس بخونند، به مردها می‌گم: یک زن تحصیل کرده‌ی خوب بچه تربیت می‌کنه یا بی‌سواد؟ بگزارید که همون‌طور که در سابق ایران درجه اول بود باز ما بشیم درجه‌ی اول، کی این کار رو می کنه؟ جوونای یک کشور، وقتی که مادر تحصیل نکنه چطور می تونه یه بچه‌ی درست و حسابی تحویل جامعه بده؟

اون موقع آیا تحصیل شما یک ساختار شکنی بود ؟ آیا برای تحصیل یک خانم محدودیت وجود داشت؟

محدودیتهایی بود، ولی همون زمان تو دانشکده‌ی ادبیات خانم‌ها بودند، قبل از من هم دو تا خانم همین دانشکده‌ی علوم رو به پایان برده بودند.من هیچ مشکلی نداشتم، از همکلاسی‌هام که 40 تا جوون بودند تو کلاس، جز ادب چیزی ندیدم.

راه پیشرفت رو چی می‌دونید؟

ببینید من ایران رو خیلی دوست دارم، می‌دونید که، اروپا می‌خواستند من رو نگه دارند ولی نموندم، گفتم باید برم به میهنم خدمت کنم، توصیه دارم که همشون درس بخونند، اکتفا نکنند به متوسطه، آقا یه وقتی ایران از لحاظ علمی درجه اول بود حالا معلوم نیست درجه چندمه، باید جوونها درس بخونند که باز مثل سابق ایران درجه اول بشه، میهن پرستی کجا رفته؟ الان دنیا روی تحصیلات عالی می‌گرده، وقتی که بچه‌ها‌ی ما درس نخونند فایدش چیه؟ البته بگم اغلب هم پدرا نمی‌گذارند می‌خوان زود کار کنه یا یه همچین چیزی، نمی‌دونم، بله وضع اقتصادی سخته برای خیلی‌ها، فکر می‌کنند بچشون همون متوسطه گرفته مشغول کار بشه، ولی من می‌دونم همون موقع که من تحصیل می‌کردم بچه‌هایی بودند که هم کار می‌کردند و هم درس می‌خوندند یعنی پول خودشون رو در می‌آوردند.

داشتم می‌گفتم الان هم هستند کسانی که درس می‌خونند و کار می‌کنند و میهن پرستند که حرف من رو قطع کرد و گفت:

اصل کار میهن پرستیه، میهن پرستی که بشه همه چی درست می‌شه، خدا شاهده. فقط آدم میهن پرست بشه و بشینه فکر ‌کنه که چه کاری باید بکنه، همون‌طور که ایران یه وقتی از لحاظ معلومات و همه‌چی مافوق همه بود دوباره به اون مقام برسه، حالا ما کجاییم؟ نیستیم اونجا، نه الان اروپاست، و چرا؟ تنبلی، نه، فقط تنبلی نیست خانواده هم باید کمک کنه به بچه‌ها، نقش خانواده‌ها هم خیلی مهمه، خیلی..

این بود گزارشی از بانویی محکم که در تمام طول گفتگو به ما انرژی می‌داد انگار نه انگار که 89 سال از زندگیش می‌گذره، می‌خندید، با نشاط بود، و از آینده و امید می‌گفت، چیزهایی که توی همون لحظه بهش احتیاج داشتیم. در پایان براش آرزوی تندرستی و بهروزی کردیم که گفت: خیلی از محبتتون ممنونم، و من هم برای شماها همین‌ها رو می‌خوام، به امید دیدار.

راستی، بانو آلينوش طريان، بنیان‌گزار موسسه‌ی نجوم ایران، مدتی پیش منزل خود را وقف كرده و از آنجا كه فرزند و بستگاني ندارد هم اكنون در خانه‌ی سالمندان به سر مي‌برد. ناگفته نماند ایشان همه‌ی کوشندگان ایران‌زمین را فرزندان خودش می‌داند.

                                                                                                     امین محمودی

+ نوشته شده در  یکشنبه بیستم اردیبهشت 1388ساعت 10:1  توسط بیستون  | 

پس از برگزاری دو دوره‌ی پر شکوه "همایش یادواره‌ی حکیم فردوسی توسی"، در سالهای 86و87، سال جاری نیز، انجمن فرهنگی بیستون و گنجینه‌ی نقش جهان، با یاری دوهفته نامه‌ی امرداد و چند انجمن مردم نهاد دیگر، برآنند که دوباره این همایش دو روزه را در کاخ نیاوران برگزار نمایند، بدین سبب پیشاپیش گزیده‌ای از برنامه‌های این دو شب خاطره‌انگیز را در برای آگاهی بیشتر در پی می‌آوریم؛

برنامه هر روز از ساعت 3:30 پس از نیم‌روز آغاز خواهد شد، که آغازین برنامه بخشی از فیلم فرشید فرجی، مستند ساز نام آشنای کشورمان خواهد بود، سپس چند تن از شاهنامه پژوهان نامی کشور به سخنرانی پیرامون شاهنامه خواهند پرداخت و چند شاعر جوان چامه‌هایی در غالب این روز خواهند خواند، در میان سخنرانی‌ها برای هر روز یک گروه موسیقی سنتی به هنرنمایی خواهد پرداخت، بانو ایران‌دخت داستان گردآفرید را در دو بخش به نمایش در خواهند آورد، پخش گفتگویی جذاب با بانوی نجوم ایران در هر روز از دیگر برنامه‌های این همایش خواهد بود، روز نخست نمایش پرمخاطب فرزین طاهری با نام آرش کمان‌گیر در بیرون تالار همایش به اجرا در خواهد آمد و روز دوم این هنرمند داستان گشتاسب را برای نخستین بار به اجرا درخواهد آورد، بردیا، هنرمند نوجوان دیگری خواهد بود که در هر دو روز با تک نوازی تنبک و شاهنامه خوانی باشندگان را به دقایقی پر شور میهمان خواهد کرد، پایان بخش برنامه نیز چون همیشه نماآهنگ زیبایی از ایران خواهد بود که هر سال با کمی دگر گونی پخش آن به شکوه همایش می‌افزاید، شایان یاد آوری‌ست که در دو دوره‌ی گذشته استادان: دکتر میرجلال الدین کزازی، استاد شهرام ناظری، استاد بهروز قریب پور، دکتر علیقلی محمودی بختیاری، دهها تن از استادان نامی کشور به سخنرانی پرداختند.

+ نوشته شده در  جمعه هجدهم اردیبهشت 1388ساعت 0:32  توسط بیستون  | 

بغ بزرگ است اهورامزدا ، او که این زمین را آفرید ، او که آسمان را آفرید ، او که انسان را آفرید ، او که شادی را برای انسان آفرید..

 

واژگان آغازین، یکی از کهن‌ترین نمونه‌های ادب ایران‌زمین است که دو ویژگی فرهنگ این آب و خاک را آشکارا به دیده‌ی دل آدمی می‌نشاند. فرهنگ کهن ما ، انسان را به چشم برترین کارگزار جهان می‌نگرد و شادی را بزرگترین داده‌ی ایزد یکتا به وی به شمار می‌آورد.

با پژوهش در كتاب اوستا و تاريخ ديني ايران‌باستان و با بررسي آيين­هاي ملي اين سرزمين در مي­يابيم كه جشنهاي بسياري از روزگاران دور و نزديك در ايران وجود داشته و نياكان فرزانه­ی ما به پيروي از سفارش اشوزرتشت (پيامبر ايران زمين) همواره بر آن بودند تا جشن و شادماني را گسترش دهند و به همين انگيزه جشن‌هايي به مناسبت‌هاي گوناگون تاريخي، ملي و ديني برپا داشته­اند.

در گاه­نامه(تقويم) ایرانیان باستان (و زرتشتیان امروز)، هر سال ۱۲ ماه دارد و هر ماه سي روز است كه هر روز با نامي ويژه شناخته مي­شود. از سوي ديگر نام دوازده ماه نيز در بين نام­هاي سي روزه وجود دارد و در هر ماه، برابر شدن روز و ماه جشن گرفته مي‌شود. ماه دوازدهم سال و پنجمين روز از هر ماه، به پاس ايزدبانوي نگاهبان آن، "سپندارمذ" (اسفند) نام دارد و ايرانيان از ديرباز در اين روز جشني بزرگ بر پا مي‌كرده‌اند كه به آن "جشن سپندارمذگان" يا "جشن اسفندگان" گفته‌مي‌شود. امروزه با تغییراتی که در گاهشماری خیامی رخ داده ، این جشن در 29 بهمن ماه برگزار می­شود.

 

در همین راستا ، روز یکشنبه 11 اسفندماه 1387 خورشیدی ، این جشن فرخنده  به همت انجمن فرهنگی بیستون و با همکاری کانون ایران­زمین در دانشگاه "علم و فرهنگ" تهران برگزار شد.

بخش نخست این مراسم که از ساعت 15 و در سالن آمفی تئاتر دانشگاه برگزار شد، نمایش پاره­ای از فیلمی مستند با عنوان "در جستجوی کوروش" به کارگردانی کوروش کار و فیلم­برداری فرشید فرجی بود. (این فیلم هم­اکنون مراحل پایانی فیلمبرداری خود را می­گذراند.) 

سپس بانو ایراندخت با پرده­خوانی بخش "ایران و توران" شاهنامه، شور و هیجانی دیگر به باشندگان(حاضرین) جشن بخشیدند.

در بخش دیگری از این همایش، پای سخنان دکتر هوشنگ طالع نشستیم. ایشان با ابراز خرسندی از برگزاری این جشنهای کهن در ایران امروز و قدردانی از تلاش جوانان و دست اندرکاران برپایی این مراسم، به صحبت پیرامون فلسفه­ی جشن اسفندگان و برگزاری آن در دوره های مختلف تاریخی پرداختند.

 


خلیـج فارسـم من ، بازوی ستـوار عـمـانـم

ز هـرمـز تا هویـزه ، بیقرار از عشق ایرانم ...


به جرأت لطفعلی­خان ام، به دولت صاحب رخشم

از این­رو تنـب کوچک را به یک دنیا نمی­بخشم ...


 

این ابیات ، بخش آغازین چکامه­ی زیبایی هستند با عنوان "خلیج فارس"، سروده­ی مهندس حرآبادی که توسط خود ایشان در این همایش خوانده شد و گرمای بیشتری به جمع بخشید.

 

پس از پخش نماهنگی زیبا ، بانو ایراندخت بار دیگر به نقالی پرداختند.

 

در پرشورترین و جذاب­ترین بخش برنامه، هنرمند بزرگ و خواننده­ی مردمی و میهن­دوست کشورمان، استاد شهرام ناظری، به سخنرانی کوتاهی پرداختند. ایشان با وجود کسالتی که داشتند، ضمن حمایت و سپاسگزاری از برگزارکنندگان این همایش و امید به آینده­ای روشن­تر، توضیح کوتاهی پیرامون فعالیت هنری خود در زمینه­ی شاهنامه دادند و سپس با خواندن ابیات آغازین داستان بیژن و منیژه، باشندگان را به شنیدن نوای جان­بخش سه­تار  و آوای گرم و مخملین خود، مهمان کردند.

 

بخش پایانی این همایش، چون همیشه، پخش سرود جاویدان "ای ایران" به همراه نگاره­هایی زیبا بود که هم­خوانی جمع حاضر ، شکوهی دوچندان به آن بخشید.

 

در پایان مراسم از مهمانان با آجیل و شربت بیدمشک (که گیاه آن نماد این روز فرخنده است) پذیرایی شد. ناگفته نماند که پیشتر (در 29 بهمن ماه) نیز پس از پخت آش مخصوص این ماه 1000 شاخه گل نرگس و بروشور معرفی این جشن باستانی در بین دانشجویان پخش شده بود که با استقبال زیادی روبرو گردید.

یاسمین مجتهد پور

+ نوشته شده در  سه شنبه سیزدهم اسفند 1387ساعت 0:29  توسط بیستون  | 

زن ، انکار ، تاریخ

در سرزمینی پرورش یافته ایم که در آیینهای کهن ، پیشینه ی تاریخی و حتا زبان گفتاری مردمانش ، زن جایگاه والایی دارد . این گفته را بُن مایه هایی که در پی میآورم استوار خواهد کرد.

در زمینه ی حقوق بانوان در کشور خودمان،  به کاستی های امروزین پرداختن امری ناگزیر خواهد بود. چرا که بسیارند . ولی تمامی فرهنگ ایران را زن ستیز خواندن! آنهم با دست آویزهای پوشالی ، بی گمان بی پایه است و مغرضانه . چرا که به جرات می توان گفت ، در مقام مقایسه ، ایرانیان در ارج نهادن به حقوق زنان ، همیشه یک سرو گردن از دیگر تمدنهای گیتی بالاتر بوده اند . این جستار کوششی ست ، با دید نسبی تا با این بهانه این بار در گذری کوتاه تمام پهنه ی گیتی را در درازنای تاریخ بکاویم . و پیش کش می شود به همه ی کسانی که منصفانه به دنبال احقاق حقوق بانوان ، این نیمه ی ارزشمند از نژاد آدمی هستند . نیمی که ایرانیان در زبان مادری  "او" می خوانندشان ، به مانند نیمه ی دیگر (1)

بی گمان نمی شود ایران باستان را با آرمان شهری که در ذهن ساخته ایم و وجود خارجی ندارد سنجید و این دوره ی درخشان را باید با تمدنهای هم دوره ی خود ، یا دست کم با فاصله ی تاریخی معقول بسنجیم.

نخست از شاهنامه می آغازیم . این " آینه ی تمام نمای فرهنگ باستانی ایران " کتابی که سراسر پر است از زنان نیک خو ، نیک رو ، وفادار و میهن دوست .

می دانیم که فردوسی در نهایت امانت داری داستانها را از بُن مایه های کهن ، به نظم کشیده و در شاهنامه جاودانه کرده . شاهکاری گیتی پسند ، که بی پروا ، نیرنگ ِ پهلوان ِ نخست شاهنامه را هم به رخ می کشد و خواننده را در سوگ ِسهراب می نشاند!

همان سهرابی که در پای دژ سپید ، با شگفتی! گردآفرید ، بانوی  زیبا و جنگ آور ایرانی را ، هماورد خود می بیند.

باری ، در این کتاب ارزشمند سودابه هم هست ، و زن جادوگر نیز ، همچنان که مردان پلید و دیو سرشت هم  کم نیستند .

در این مجال نمی خواهم به همه ی ابیات افزوده بپردازم  ولی درباره ی بیت بیهوده مشهور ِ

"زن و اژدها .......................................    .........................................."

که بی گمان افزوده است و در معتبر ترین دست نویسهای شاهنامه وجود ندارد (2) باید بگویم شوربختانه همین بیت دست آویز می شود ! و مغرضانه به آن استناد می کنند در حالی که این بیت زن ستیزانه از دید سبک شناسی هم بی پایه و مردود است . بی گمان حکیم توس برای پاسداشت و یاد آوری آیین نیک و کهن  ایرانی در برابر فرهنگ پَستی که تنها کشتن و نابود کردن را نیک می دانست به سرایش شاهنامه همت گمارد ، پس چگونه ممکن است به رسم تازی ، زن را همسان اژدها در خور خاک بداند؟!

به هر روی اکنون کوتاه گذری داریم در جهان باستان و دوباره به فرهنگ ایرانی خواهیم پرداخت.

از گذشته در هندوستان بسیار دیده شده که جنازه ی مرد ِ درگذشته را با زن ِ زنده اش می سوزانده اند ! اینگونه که هنگام مرگ ِ یک مرد ، همسرش یا باید با جسد او سوزانده می شد یا تا پایان زندگی مجرد باقی می ماند.

کمی آن سو تر، در شرق آسیا از دوران باستان راه رفتن ِ عروسک مانندِ بانوان ژاپنی و چینی را که بکاویم ، با شگفتی ریشه را در کودکی آنها خواهیم یافت ، چرا که  از کودکی پای آنها را در کفشهای چوبین ِمخصوصی محکم می کنند تا رشد کمتری داشته باشد و در بزرگسالی زیبا تر به نظر بیاید.

و اینکاها ، این یکه تازان دوردست جهان ، در امپراتوری چندین میلیونی خود ، هنگام قربانی کردن گروهی انسانها برای خدایان ، از دختران استفاده می کردند و زناشویی دهقانانشان سالی یکبار توسط یک مامور دولت از روی فهرستی که پیشتر فراهم شده بود انجام می شد و دختران دهقانها می توانستند برای خدمت گذاری یا هم خوابگی به خانه ی اینکاهای صاحب مقام فرستاده شوند .(3)

در اروپای بعد از مسیح ، زندگی زندان گونه و منزوی  راهبه ها که شاید خودشان با آزادی برگزیده بودند دل هر آزاده ی امروزینی را به درد می آورد.

ارسطو خدای را سپاس می گوید که نه زن است و نه برده و نه بربر .

یا حتا در اروپای نيمه ی دوم قرن 18، برخی ازآثار شكسپير فقط بصورت سانسورشده اجازه ی اجرا می یابد ، چون درآن آثار ، زناني مانند : هرمين و پاولين، درمقابل زورگويي مردان و بعضا: كليسا ، دولت و خانواده، اعتراض ميكردند.

و جالب تر جمله ایست که از خود این چهره ی برجسته ی جهانی  بر سر زبانهاست"به دختران در کودکی شیر سگ دهید شاید در بزرگی وفا بیاموزند"(4)

در مغولستان تنها کافی ست داستان زاده شدن چنگیز را بخوانیم .

و در بیابانهای عربستان هم که حتما شنیده اید دختران را ننگ خود می شمردند و اغلب زنده در گورشان می کردند .

دوباره که به تاریخ کنونی نزدیک شویم در سال 1586 میلادی در فرانسه طی نشستی از اندیشمندان که برای تشخیص هویت زن بود ، اعلام شد که زن انسان است اما برای خدمت به مرد آفریده شده است (دوهفته نامه ی امرداد شماره ی 155)

کمی که عقب برگردیم ، حتا می توان به جمهوری افلاطون خرده گرفت که چرا زنان حق رای ندارند! و نمونه های دیگری که بسیارند.

باری ،

این جستار صرفا پاسخی تلافی جویانه به نوشتارهای مغرضانه نیست و کسی نمی گوید همه ی این تمدنها و شخصیتها را به بهانه ی زن ستیز بودن قلم بگیریم . چرا که به باور من باید همه ی اینها را در دوره و شرایط خودشان سنجید . و بی تردید هرگز این رفتار در دنیای امروزین جایگاهی نخواهد داشت.

بیایید به داستان آفرینش در ایران باستان نگاهی بیاندازیم: در بن دهش ، مشی و مشیانه نخستین زن و مرد گیتی از دو شاخه شدن گیاه ریواس به گونه ای برابر، هم قد و هم اندازه آفریده می شوند، چنان همگون که پیدا نبود کدام نر و کدام ماده اند.(5)

در گاتها می خوانیم که پورچیستا ، جوان ترین دختر زرتشت ، در انتخاب همسر آزاد گذاشته می شود و او با اندیشه ی خویش جاماسب را برمی گزیند.

نمونه های دیگر هم که در شاهنامه بسیار زیاد است اکنون تا ویرایش دوباره ی این مقاله به همین جا بسنده می کنم و در پایان خالی از لطف نیست که اشاره شود به روز "زن و زمین" با دیرینگی چند هزار ساله که با افتخار می توان گفت که ما نخستین مردمی بودیم که روزی را به این نام برگزیده ایم گرچه در گاه شمار ها نام این روز و بسیاری از روزها و آیین ها ی  بی مانند آریایی جایی ندارد!

بر آن بودم که گذرا باب مقایسه! و در ِگفتگو را باز کنم ، از دیدگاهتان سود خواهم برد و بر نقدتان خرده نمیگیرم و با قبول کاستی های کنونی تنها به کسانی که مغرضانه به بحث حقوق زنان می پردازند میگویم:

چنان به سینه ی تاریخ نام ایران است                                  که با روایت بد هم جدای نتوان کرد

 

                                                                                 امین محمودی یلدای 1387 خورشیدی

 

(1) آری چنین است که در زبانهای ایرانی مرد و زن را "او" می خوانیم و به دیدگاه من خوب است که ما جدا سازی ِ بی مورد ِ زبانهای ِ بیگانه را در ساختار زبان خود نداریم(HE_SHE)

(2) جلال حالقی مطلق

(3) اینکاها امپراتوری سرخ پوستان آمریکای جنوبی بودند که چیزی حدود 12 میلیون جمعیت داشت و حکومتی سوسیالیستی داشت! و به وسیله ی اسپانیایی ها برای همیشه نابود شد.

(4) در این مورد سندی کتبی نیافتم!

(5) بسنجید با مثلا داستان آفرینش در دین یهود !

+ نوشته شده در  چهارشنبه شانزدهم بهمن 1387ساعت 23:2  توسط بیستون  | 

 

بابک خرمدین

بابک خرمدین
اهرمن با تيزخندى گفت
البابك هراسانا؟
و بابك آن گو نستوه
آن ستوه سبلانكوه
آن اسطوره بيگانه با اندوه
آن آئينه دار مزدك و مانى
آن دلخسته از تزوير و نيرنگ مسلمانى
چشم در چشم ستم فرياد زد
بسيار آسانا!!



در گفتارهای پیشین از انقلابی سبز سخن گفتیم و از گونه‌های پایداری و پدافند ایرانیان در برابر یورش همه سویه ی اعراب.. زین پس می‌خواهیم از دلاوریها و رشادتهای ملتی بگوییم که تا واپسین دم برابر یورش خانمانسوز اعراب پایداری و جانفشانی کردند. از کسانی که پرچمدار این جنبش‌های ملی بوده‌اند؛ گردان و دلاورانی که همچون خاری، سالیان سال چشمان سردمداران عرب را آزرده و خواب را از آنها ربوده بودند. از زنده نگاه دارندگان ایران زمین؛ فرزندان و جانشینان شایسته ی آرش و کاوه و رستم و بهمن و اسفندیار و آریوبرزن..
همانگونه که می دانیم 10تیر نزدیک است و این روزها آذربایجان آبستن پیشامدها ست! پس از آذربایجان آغاز می کنیم.. از مردمان مهربان، جنگاور و رشیدی که بی پرواتر از باد به همه جا روی آورده اند و فروتن تر از آب همواره با دل های دریایی و دستان سبز و پرپینه ی خویش، زندگی و آبادانی را برای همگان به ارمغان آورده اند..
درباره ی بابک و خرمدینان بسیار گفته و نوشته اند... آزادمردان و زنانی که نزدیک به 25 سال، دستگاه پر جبروت (!!!) و چیره گر خلافت را دچار آشفتگی و پریشانی ساختند ..
تلاش می‌کنم مروری کوتاه بر خیزش و قیام خرمدینان به ویژه بابک خرمی داشته باشم و سپس در بخش پسین نگاهی داشته باشیم بر بهره برداریهای نابه جا و سودجویانه ای که این روزها از "بابک" و "آذربایجان" می شود...
بیشتر یارنامه ها (منابع) بنیانگذاری خرمدینان را به شروین پسر سرخاب از شاهزادگان شاخه‌ی "کیوسیه" از "باوندیان" نسبت داده اند. پدر بابک، مرداس از مداین بود؛ در دهی به نام بلال آباد، پیرامون میمد با دختری به نام برومند ازدواج کرد.. بابک ثمره ی این عشق بود؛ قهرمانی که سایه ی جوانمردی و میهن دوستی‌اش پناهگاه ستمدیدگان و بی پناهان و برندگی شمشیرش مایه ی آشفتگی و سردرگمی خلفای عرب گشت.
بابک از نوجوانی به جرگه ی خرمدینان که در آن زمان رهبری‌شان بر دوش جاویدان پور شهرک بود، درآمد. جاویدان در نبردی با نیروهای متجاوز خلیفه زخمی شده و پیش از مرگ، بابک را بنا به دلاوریهایش به جانشینی خود برگزید. جاویدان چشم از جهان فروبست اما راه و آرمانش در نگاه و بازوان بابک ادامه یافت..
سرزمینی که بابک در آن فرمانروایی می کرد، سرزمین گسترده ای بود شامل اران، اردبیل، دشت مغان، ارس، اردوباد، نخجوان و مرند کنونی. پایگاه او دژ بذ در کلیبر بود. بابک با سود جستن از نیروی بالای رهبری و روحیه ی جوانمردی خود، بر شمار پیروانش افزود و با پیروزیهایی که به دست می آورد، شهرتی روزافزون پیدا کرد تا جایی که دیگر مبارزان راه رهایی ایران از یوغ اعراب، به او پیوستند. نیروی چشمگیری در همدان و گروه پرشماری از جنگاوران دیلم به او پیوسته و نیروهای نظامی بابک از ریخت چریکی به گونه ی گسترده ی نظامی سازماندهی شدند. بابک در نخستین رده از جنگهایش توانست بلادالجبل – بخش کوهستانی ممتد از دشتهای بین النهرین تا کویر مرکزی ایران – را به چنگ آورد چرا که بیشتر باشندگان (ساکنین) آن، کردهای جوانمرد و دلیری بودند که از بابک پشتیبانی می کردند. سرداران عرب یکی پس از دیگری شکست می خوردند. بابک همدان را هم به دست آورد. در این گیر و دار مامون مرد و برادر سنگ دلش معتصم، که از مادری ترک و پدری عرب بود، به خلافت رسید. نیروهای نظامی دستگاه خلافت در این زمان بیشتر از سربازان مزدور ترک و عرب بودند که برای سرکوب مردم از هیچ کوششی فروگذار نمی کردند! سرداران معتصم نیز یکی پس از دیگری شکست می خوردند.. زمانی که بابک در اوج پیروزی هایش، لرزه بر پیکر خلافت عباسیان افکنده بود، معتصم بزرگ ترین لشگر خود را به سرداری یکی از ترکان به نام نجا با لشگریان مزدورِ ترکِ خود، روانه ی نبرد با بابک کرد، اما بابک باز هم با برخورداری از جایگاه استوار و کوهستانی دژهای خود به پایداری ادامه داد تا اینکه خلیفه دست به دامان افشین شد و او را با خیال فرمانروایی خراسان به جنگ بابک فرستاد. آری دریغ و درد.. دریغا و دردا که خودخواهی و جاه طلبی، افشین را به جایی کشانید که با وجود سرانجام دردناکش، چهره ای پست و خیانت گونه در تاریخ از خود بر جای گذاشت.
در پی یک نبرد پسر بابک اسیر می شود و افشین این خبر را به همراه امان نامه ای از خلیفه برای بابک می فرستد اما بابک اینگونه به افشین پاسخ می دهد:« آن که اسیر دشمن گردد و تن به اسیری دهد، پسر من نیست! امان نامه ی خلیفه تو را به کار آید نه من!» .. بذ محاصره شده بود؛ بابک به همراه شماری کم از لشگریانش از راهی مخفی از دژ پایین آمده و راه ارمنستان را در پیش می گیرد تا از آنجا به روم شرقی برود و با یاری امپراتور بیزانس به مبارزه ی خود ادامه دهد. اما با نیرنگ سهل بن سنباط - فرمانروای ارمنستان که بابک پیشتر او را در بیرون کردن نیروهای عرب یاری رسانده بود - روبرو گشته و به اسارت افشین در می آید. او را سوار بر پیل به سامرا و کاخ "جوسق" می برند.. اینجاست که یکی از بزرگترین و شکوهمندترین حماسه های تاریخ ایران و جهان شکل می گیرد.. رویداد به شهادت رسانیدن بابک به فرمان خلیفه و واکنش و برخورد بی باکانه ی بابک با مرگ، پدیده ای ست که به راستی او را استوره ای با شکوه در تاریخ ایران زمین ساخته است.
بگذارید چگونگی مرگ او را از زبان یکی از مخالفینش بازگو کنیم؛ خواجه نظام الملک چنین می نویسد:« چون یک دستش ببریدند، دست دیگر در خون زد و در روی مالید، همه روی خود را سرخ کرد. معتصم گفت: ای سگ این چه عمل است؟! گفت: در این حکمتی است، شما هر دو دست و پای من بخواهید برید و گونه ی روی مردم از خون، سرخ باشد؛ خون از روی برود زرد شود، من روی خویش از خون سرخ کرده ام تا چون خون از تنم بیرون شود، نگویید که رویم از بیم زرد شد، در مرگ نیز مردی باید.» پس از تکه تکه کردن بدن پاکش و بریدن سر سرفرازش- سری که هیچ گاه در برابر هیچ دشمنی فرود نیامده بود- جسد بی سرش را بر چوبی بلند، در جایگاهی دور از سامرا بر دار آویختند که کنیسه ی بابک نام گرفته است.
به راستی که زندگی، راه، مبارزه، مرگ و سخن بابک پیام و درسی است برای همه ی نسلهای آینده‌ی سرزمین آزادپرور ایران..


                                               پاينده ايران و ايرانی نژاده
                                                       ایراندخت آریانا
+ نوشته شده در  چهارشنبه شانزدهم بهمن 1387ساعت 22:14  توسط بیستون  | 

خلیج فارس

خلیجی که روزگاری گرداگردش هم از آن ایران بود

آری روزگاری ناوگان پر شکوه ایران

سربازان جاویدان هخامنشی را

از این خلیج به جای جای جهان آن روزها می فرستادند

جهان آن روزها

دنیایی یکپارچه که در نهایت آزادی و برابری توسط ایرانیان اداره می شد

کورش کبیر

آری روزگاری دور تا دور خلیج از آن ما بود

ولی حالا اعراب به جزایر سه گانه که چشم دارند هیچ

خلیج فارس را هم ارثیه ی نیاکان خود می دانند

و بیشرمانه حتا مدعی خوزستان یا به قول خودشان عربستان نیز هستند

جمال عبد الناصر ناسیونالیست بزرگ اعراب نخستین بار این ادعا را مطرح نمود و پیرو این ادعای دروغ

شاگرد تنبل کلاس پان عربیسم

صدام حسین یورش خود را آغاز کرد

"سردار قادسیه" !

آری شکست خورده ای که روزگاری سردار قادسیه اش می خواندند

دلارهای سیاه نفتی را بکار گرفت

و به میهنمان یورش آورد

خرمشهر را "المحمره" و اهواز را "الاهواز" نامید

اما غیرت ایرانی او را به عقب راند

اینک پس از سالیان نه چندان دور باز هم اعراب بادیه نشین... گویا از گذشته درس عبرت نگرفته اند و تاریخ را به فراموشی سپرده اند

و دوباره زمزمه های شوم و ایران ستیزی خود را آغاز نموده اند

ولی بدانند که نه به پشتوانه ی دلارهای سیاه نفتی و نه به پشتوانه ی ملتهای پوشالی جهان امروز

و حتا نه به پشتوانه ی نسلشان ...که همانند ریگهای بیابانهایشان زیاد می شوند نمی توانند حتا نام خلیج فارس را هم از ما بگیرند

به امید روزی که باز هم ایرانمان سروری کند

به امید آن روز

 

حمید محمد مرادی

+ نوشته شده در  چهارشنبه شانزدهم بهمن 1387ساعت 22:10  توسط بیستون  | 

زبان فارسی گنجینه چیستی ایرانیان :
تعريف همگاني زبان بدور از در نظر گرفتن ساختارهاي علمي آن چنين است : « زبان ابزار ارتباط ميان يك دسته از مردم است » كه اگرچه ريشه و علت شكل گيري هر زبان همين يك جمله است اما در گذر تاريخ مانند هر آنچه توسط بشر ساخته شده ، ممكن است خويشكاري ( مسئوليت ) هاي ديگري نيز بر دوش آن سوار شود .
فرهنگ هر كشوري ، چنانچه پويا باشد ، در برابر گذشت زمان مانند رودخانه عمل مي كند . بدين گونه كه هيچ مانعي بر سر راه نمي تواند از جنبش او جلوگيري كند و چنانچه سنگ بزرگي در برابرش پايداري كند از هر ابزاري بهره مي برد تا باز جاري بودن خود را بدست آورد . پويايي فرهنگ در گرو دنباله دار بودن آن است . خود نمايي حوادث سهمگيني در مسير اين حركت موجب تغيير شكل نوع پويايي فرهنگ مي شود در حالي كه درون مايه و ماهيت آن ثابت مي ماند .
در ايران پيش از اسلام فرهنگ ايراني به گونه هاي گوناگون مسير خود را مي پيمود. هنر نقاشي و خوشنويسي ،آثار معماري و سنگ تراشي ، شعر و موسيقي و ... هر يك نمودي از فرهنگ را تشكيل مي داد . اما پس از حمله اعراب اوضاع به گونه اي ديگر شد. به دليل برخي سختگيري ها بيشتر شاخاب هاي جنبش فرهنگ ايراني بسته شد و به دليل باز بودن در نوشتار ، ايرانيان تلاش كردند همه دستاوردهاي هزاران ساله خويش را به رشته نوشتن درآوردند . چنين شد كه هر يك پرچم رشته اي را بدست گرفتند. سهروردي حكمت خسرواني و فلسفه پهلويان را به زبان نو نوشت . بيروني و نظام الملك داستان پادشاهان را نوشتند . گروهي اندرزنامه هاي كهن را به شعر روز درآوردند و فردوسي رود فرهنگ ايران را در شاهنامه خروشان كرد . و چنين شد كه دسته هاي گوناگون فرهنگي به دليل دشواري هاي زمان در يك زمينه ،به نام زبان خود را نمايان كردند و زبان فارسي جولان گاه اين رودهاي جدا از هم شد . و اين شد كه هر روز نيرومندتر و نيرومندتر گشت .
و اين زبان با نيروي هرچه تمام تر ار سد تازش يونانيان ، يورش اعراب ، حمله تركان و نفوذ اروپاييان با پويايي تمام گذشت تا به دهه هاي اخير رسيد . و ما در طول اين چند دهه با فراموش كردن تكيه گاه هاي فرهنگي خود دچار مشكل هويتي گشتيم و شروع به خود زني كرديم . كه زبان فارسي هم يكي از قربانيان اين حملات بود . زبان فارسي را كه زنده بودن و پويايي خود را بيش از هر زبان زنده ديگري، با گذر از رويدادهاي سخت تاريخي نشان داد، زبان ناپويا دانستيم . بدون در نظرگرفتم منطق اعلام كرديم كه اين زبان قدرت واژه سازي ندارد و زماني كه پروفسور حسابي با داده هاي رياضي اين نيروي شگفت انگيز را اثبات كرد در پي بهانه هاي ديگر گشتيم . بي خبر از آنكه مشكل، زبان فارسي نيست . مشكل نسل ماست كه بار فرهنگ هزاران ساله خود را بر زبان فارسي نفهميد و آنرا مانند يك فروشنده در بازار يك وسيله ارتباطي دانست تا با ياري آن بتواند جنس خود را بفروشد .
اما بايد بدانيم :
در دوره اي از تاريخ كه چيزي از فرهنگ ايران نمانده بود . بزرگاني چون فردوسي با ياري گرفتن از همين زبان بود كه ايران را دوباره زنده كردند .
ما بايد بدانيم كه اين كتاب هايي كه از گذشته به ما رسيده تنها دسته اي از واژه ها نيستند بلكه نگاره ها ، نقاشي ها ، گوشه هاي موسيقي ، گج بري ديوار ها ، پايكوبي در جشن ها و حتي نوع بافت شهر هاي نياكانمان است كه اگرچه ستم تاريخ و يورش دشمنان اثري از آنها برجاي نگذاشته ، اما اين واژگان به ياري زبان فارسي توانايي آنرا دارند كه به زيبايي هرچه تمام تر آنها را به تصوير كشند .
و من بيگمانم كه چنانچه امروز اهميت زبان فارسي را بدانيم و خويشكاري ( مسئوليت ) بر دوش آنرا درك كنيم مي توانيم دوباره هويت راستين خود را بيابيم .
براي اين كار نقش فرهنگستان زبان فارسي بسيار برجسته است . زيرا با ورود واژگان جديد و گذر زمان وظيفه ي پويا نگه داشتن زبان را برعهده دارد . هرچند فرهنگستان ممكن است در دوره اي ضعيف عمل كند و يا به دليل آلوده شدن به مسائل سياسي ، محبوبيت خود را در ميان مردم از دست بدهد، اما بر ماست كه تا آنجا كه شدني است از واژگان پيشنهادي آن سازمان بهره ببريم تا كمينه ، بتوانيم ذره اي هم شده به اين رود خروشان ياري كنيم تا سنگ هاي در برابرش را در خود حل كند و به پيشروي اش ادامه دهد .

بابک احمدی پور

+ نوشته شده در  چهارشنبه شانزدهم بهمن 1387ساعت 22:8  توسط بیستون  | 

 

می ستاییم این زمین را، می ستاییم آن آسمان را،

می ستاییم روان های جانوران سودمند را،

می ستاییم روان های مردان پیرو راستی را،

می ستاییم روان های زنان پیرو راستی را،

در هر سرزمینی که زاده شده باشند،

مردان و زنانی که برای پیروزی آیین راستی کوشیده اند،

می کوشند و خواهند کوشید.

(اوستا - فروردین یشت - بند 153 و 154)

 

به نام خداوند جان و خرد

انجمن فرهنگی بیستون هم راستا با کارگروه جشن اسفندگان(که در پاییز امسال کلید خورد) در نظر دارد این جشن باستانی را در دانشگاهها و فرهنگسراهای تهران و شهرستانها برگزار نماید. در این راستا برای آگاهی و همکاری شما طرح کلی همایش پیش کش می شود.

ناگفته نماند پیشنهادها و انتقادها ی شما بررسی شده و ما را در برگزاری بهتر این آیین کهن یاری رسان خواهد بود...

 

نام طرح :

بزرگداشت روز اسفندگان ( روز مهر ایرانی )

توضیح طرح :

جشن اسفندگان یکی از اصیل ترین جشن های ایرانی است که به روز ستایش مهر و دوستی شهرت دارد . نماد این جشن فروتنی و فداکاریست . از آنجایی که خاستگاه این جشن سرزمین و گستره فرهنگی ایران است (بر خلاف نمونه های غربی که هیچ همسویی با بینش ما ندارند) کاملا بر فرهنگ و سنت مردم کشورمان منطبق می باشد و چه زیباست که به جای سکوت در برابر ورود فرهنگ های بیگانه ، با نیرومند ساختن آیین های اصیل کشورمان در برابر این نفوذ ، استوار بایستیم .

اهداف طرح :

1-    آشنایی دانشجویان با آیین روز اسفندگان

2-    افزایش آگاهی دانشجویان نسبت به فرهنگ اصیل کشورشان

3-    جایگزینی این جشن پر پیشینه به جای ولنتاین که به هر روی با نمودهای فرهنگ ایرانی سازگار نیست

4-    گسترش فرهنگ ایرانی در فضای تبلیغاتی فرهنگ های بیگانه

 

ریز برنامه های همایش :

در حالت کلی این بخش شامل موسیقی، سخنرانی ، پخش فیلم و نمایش زنده ی تاتر و برنامه هایی از این دست خواهد بود که در جزییات  در هر دانشگاه متفاوت می باشد.

 

                                                                دبیر هماهنگی کارگروهها " بابک احمدی پور"

+ نوشته شده در  شنبه چهاردهم دی 1387ساعت 10:51  توسط بیستون  | 

مستند در جستجوی کورش دوباره کلید خورد:

امروز فرشید فرجی کارگردان نام آشنای کشورمان با پرواز ساعت 4 بامداد ، با بدرقه ی جمع صمیمی و کوچکی از هموندان انجمن فرهنگی بیستون ، ایران را به مقصد ترکیه ترک کرد تا در سفری ده روزه  به همراه کورش کار ، بخش پایانی فیلم در جستجوی کورش را فیلمبرداری کنند .

مانده های این مستند بزرگ در چند شهر ترکیه فیلمبرداری می شود .این فیلم به جز گفتگو ها و تصاویر، شامل بخشهایی از انیمیشن است که در هنگام تدوین به آن افزوده خواهد شد که پس از اتمام به زبان انگلیسی در آمریکا به نمایش در خواهد آمد و سپس برگردان فارسی آن در ایران آماده ی اکران خواهد شد.

این مستند مهم  که پس از "پر خرج ترین فیلم تاریخ انگلستان" که هرگز ساخته نشد! تا امروز بزرگترین کاری است که در باره ی کورش بزرگ انجام گرفته از نخستین روزهای فیلمبرداری تا کنون داستانی پرشور دارد  که بی تردید کم و بیش از آن آگاهی دارید . کورش و فرشید برای ساخت این فیلم در ايران به شهرهای شيراز و همدان و اصفهان و يزد و مشهد و چند شهر دیگر رفته بودند. آنها تا پیش از زندانی شدن در ابو غریب دوسال با هم کار کردند و در این مدت برای فیلمبرداری به افغانستان، تاجيکستان و ازبکستان و ترکیه هم سفر داشتند و برای گرفتن آخرین تصویرها از طريق پاسپورت آمريکايی کوروش کار که شهروند آمریکاست تقاضای سفر به عراق را دادند تا مهم ترین بخش فیلمبرداری را در بابل انجام دهند که سفارت عراق قبول کرد.

ولی سفر به عراق همانا و گرفتار بند آمریکایی ها شدن همان!

به هر حال اکنون پس از مدتها این مژده را به هم میهنان گرامی میدهیم که آخرین فیلمبرداریهای این مستند مهم و تاریخی رو به پایان است.

برای این دو ایرانی میهن دوست آرزوی پیروزی و تندرستی داریم.

+ نوشته شده در  شنبه دوم آذر 1387ساعت 14:39  توسط بیستون  |