تبليغاتX
بیا تا جهان را به بد نسپریم
تارنگار رسمی انجمن فرهنگی بیستون
 

آدمهای متفاوتی را می بینی، از کسانی که بر سر سنگی می نشینند و ساعتها سکوت می کنند تا کسانی که گرد هم نشسته کتاب می خوانند، عکس می گیرند، یا کسانی که ترانه های معروفی را به آواز می خوانند، یا حتا کسانی که با تجهیزات کامل کوه نوردی اینجا آمده اند. دنباله

+ نوشته شده در  دوشنبه هجدهم اردیبهشت 1391ساعت 18:6  توسط بیستون  | 


پیغامم را به شاه برسانید فرزین طاهری کارگردان:سید محمد طباطبایی حسینی بازیگر:فرزین طاهری طراحی صحنه: کار گروهی موسیقی:روح الله یعقوبی مدیر صحنه:پدرام نظری   این یک تک گویی است، یک روایت.    صحنه: یک سه پایه نقاشی در وسط و عقب صحنه است. ورودی صحنه شش پایه دارد که توسط زنجیر ، طناب، پارچه، یا هر چیز دیگری به هم وصل شده اند که توسط آنها فضای مختلف نمایش ساخته می شود. صدای گریه نوزادی به گوش می رسد. نور قرمزی روی سه پایه می افتد، روح خواجه ی طبال دیوانه وار بر آن می کوبد... نور و صدای نوزاد قطع می گردد. با آمدن نور تخت روح آقا محمد خان قاجار از انتها به سمت تماشاگر می آید... می ایستد. محمد خان: از برزخ آمده ام، فرصتی اندک نصیبم گشته، به قصر حاکم رفتم تا حقیقتی که دیده ام بر وی بازگویم. مانع گشتند. قلعه و بارو انبوه از نگهبان بود. داخل قصر هلهله و شادی ، رقص و پایکوبی به نیت چشم گشایی نوزادی از شاه که فردا روز تخت نشین است. فرصت کوتاه بود ، درنگ معصیت و زمان به سرعت در گذر؛گویی از من بیزار و از قوس کمانی پرتاب. متصل پی مجالی که آنچه دیده ام بر شاه واگویم. بی مهابا بر در و دیوار قصر می کوفتم. نگهبان: تو کیستی که این گونه بر در می کوبی؟ محمد خان: روح خواجه ی تاج دارم، حقیقتی دیدم که عملش بر شاه واجب است. طبال: زبان ها به تمسخر گشوده گشت! نگهبان: آغا محمد خان قاجار؟ به افسانه ها پیوسته، از کجا می آیی، آنجلس؟ اگر همیانی از سیم داری همچون اصحاب کهف، به جان منت پذیرم، و الا دور شو از اینجا اگر جان عزیز می داری مردک! طبال: ایام به کام بود و گوش حاکم بی پرده. سربازانش مرا ساحر خواندند و راندند و خندیدند. اینک نزد شما آمده ام؛ شما جماعت خاموش. آنچه دیده ام در مقابل چشمهاتان می نهم تا اگر به حکم مولودی نوزاد به دست بوسی شاه رفتید، هر آنچه از من دیده اید بر او بازگویید. چندین سال پیش از این سال ولی همچون همین سال،و در شبی همچون همین شب و در ساعتی چون این لحظه، در ترکمن صحرا،در طایفه اشاقه باش از ایل قاجار تمامی مردان و زنان چشم به آسمان داشتند و ستاره دنباله دار را می نگریستند،با رخساری پریده رنگ. مادرم جیران مرا باردار بود. مردم همچنان از وحشت ستاره می راندند که پیرمردی کهن سال از طایفه جلو آمد و آسمان را نگریست. ا...وردی: حرامزاده بی پدر و مادر، ای بی بته کثیف. مردم: ا...وردی این همان ستاره دنباله داریست که تو در موقع جوانی دیده ای؟ ا...وردی: آری همان است،اول بار در بیست سالگی دیدمش. مردم: ا...وردی چند سال از خدایت عمر گرفته ای؟ ا...وردی: هشت دوره دوازده ساله،اینک نود و شش سال از عمرم می گذرد. مردم: چرا این گونه دشنامش می دهی؟ ا...وردی: هفتاد و شش سال قبل این ستاره ملعون را دیدم، ظهورش نهوست آورد، آب رودخانه اترک بالا آمد و صحرای ترکمن مبدل به دریای استر آباد گشت.تمامی چادرها از میان رفت و تمام اسبان و گوسفندان طایفه هلاک گردیدند. پس از آن سه سال پیاپی خشک سالی بود. اینک دشنامش می دهم که بترسد یا شرمگین شود! طبال: ستاره نه ترسید و نه شرمگین شد، من به دنیا آمدم. و چون فرزند اول بودم و پسر، قابله انعامی شاهانه گرفت. سیزده بهار در ایل قاجار گذراندم. با قتل نادر، سلسله زندیه کوس حکومت سر داد و پدرم محمد حسن خان سر دسته ایل قاجار در نبرد با شیخ علی خان زند به دست سبز علی بیک، حاکم استر آباد کشته شد. سر بریده پدرم را به نزد کریم خان بردند تا خلعت بگیرند؛ خبر به من رسید. پانرده ساله بودم که با مادرم جیران به صحبت نشستم. محمد خان: من با همین عده تفنگچی که در استر آباد دارم، با شیخ علی خان زند می جنگم؛ یا او را از پای در می آورم یا کشته می شوم. جیران: تو نمی توانی شیخ علی خان زند را از پای در آوری، که اگر چنین بود، پدرت کشته نمی شد. محمد خان: پس می گویی دو دست بر هم گذاشته تسلیم شیخ علی خان و کریم خان شویم؟! جیران: اگر دست بسته او شوی، یا کشته می گردی و یا بر چشمانت میل می کشند. محمد خان: پس چه باید کرد؟ جیران: باید از استر آباد رفت! محمد خان: فرار کنیم؟! جیران: من جوان نیستم، اما هنوز قدرت سواری و تیر اندازی دارم و از تفنگ و تفنگ چی نیز نمی هراسم،اما میان شجاعت و تهور فرقی هست، محمد جان! نبرد تو اکنون بر آمده از تهور است نه شجاعت! طبال: تسلیم دلیل مادر شدم. در بین ترکمنها پنهان گشتیم تا کشته نشویم. زمان را دایه کردیم تا قدرتی حاصل نموده زهر را بریزیم. کریم خان دستور به اسارت ما داده بود، مدتی بعد در قریه تنگ سربازان کریم خان دستگیر شدم و در طی درگیری با آنان مقطوع النسل گشتم.[میجنگد.فریادی بلند می کشد که به جیغ ختم می شود و روی زمین می افتد...] طبال: پس از یک هفته اسارت در تهران، مرا به حضور کریم خان بردند. کریم خان: بر تو پوشیده نیست که یاغی پس از در بند شدن یا کشته می گردد،یا نابینا، ولی من از قتل تو چشم می پوشم و دنیا را بر تو تاریک نمی کنم، می دانم که خواجه گشتی و همین مجازات برایت بس. اینک تو نه مردی، نه زن. پس دست از زندگی دنیوی بشوی ، اگر عاقلی، و عمر خود را صرف آخرت نما که اگر من به جای تو بودم، زین پس تمامی اوقات خویش صرف عبادت می نمودم، تا به جبران محرومیت در این دنیا، به سعادت سرمدی آخرت برسم. محمد خان: عبادت من هرگز متارکه نشده؛ من نماز می خوانم و روزه می گیرم! کریم خان: این بر همه مکلف است.عبادت را آنگونه می گویم که بیش از واجبات است. محمد خان: بعد از رجعت به استر آباد این گونه می نمایم. کریم خان:هان!... تو به استر آباد نمی روی،در اینجا خواهی ماند. می دانم که در آنجا فتنه خواهی کرد. این را بدان پسر محمد حسن خان اگر این واقعه بر تو پیش نمی آمد و روزگار تو را از قسمی لذات بی نصیب نمی گرداند، یحتمل بر تو تصمیم دیگری می گرفتم. علی ای حال،اگر باز از تو توطئه ای ببینم یا هلاک می شوی، یا کور. طبال: چند روزی را در ارک ماندم، پس تصمیم گرفتم برای سیاحت از ارک خارج شده و به معابر و بازار تهران روم. به دستور کریم خان دو سرباز همیشه با من بودند. به آرامگاه زید رفتم مجلس درس منعقد بود؛ شیفته گشتم. برای کسب علم از وکیل رخصت خواستم. قبول نمود. خانه ای کوچک و محقر در محله سنگلج تهران اجاره نمودم. در آن وقت وخیم مالی، بالاجبار دو سرباز نگهبان هم با من زندگی می کردند. سرباز1: [غذا می خورند...] می گویم او دیوانه است! هه هه هه ... سرباز2: [بر سرش می کوبد] زبان به کام گیر احمق! این گونه سخن مگو. سرباز1: آخر او می تواند در ارک نزد وکیل بماند و راحت زندگی کند.دیوانه است که خود را این گونه ریاضت می دهد، در ثانی ما باید غذایمان را از جیره دیوانی خود بگیریم. در حالی که او خود به ما غذا می دهد...هه هه هه ... سرباز2: حقا که نمک نشناسی! این از بزرگ زادگی اوست. او حتا غذای اصلی خود را به ما می دهد. سرباز1: هه هه هه ... اگر من نمک نشناسم ، تو احمقی. سبک مغز! غذا کم تناول می کند، چون که خواجه است. از ترس آنکه مبادا کپل و سینه هایشهمچون زنان بر آمده شود هه هه هه ...ا بگذار، برخواست.[به آغا محمد خان] ... نواب کجا تشریف می برند؟ محمد خان: طبق معمول، اندکی روغن از دکان نزدیک خانه برای آش کاروان. سرباز 1: به سلامت! به سلامت! فقط زود به خانه برگردید... هه هه هه ...[به سرباز2...] اشکنه، اشکنه است. حتا اگر به آن آش کاروان بگویی. خودت را فریب می دهی مردک خواجه! طبال: هر روز برای ابتیاع روغن از دکان نزدیک خانه یک پشیز پول می پرداختم. اما دکان دار روغن نامرغوب به من می فروخت. محمد خان: من که بهای روغن را می دهم؛پس چرا به من روغن نامرغوب می دهی مرد؟ دکان دار: مجبور نیستی از من روغن بخری ، می توانی روغن را از دکان دیگری ابتیاع کنی. البته اگر روغن مرغوب بخواهی راههایی وجود دارد. طبال: او می دانست که نمی توانم. پس کینه اش بر دلم ماند و بو گرفت. ایامی چند گذشت با همین احئال.نشانه های خواجگی پله پله در چهره ام آشکار شد. ریش و سبیل نرمی که روییده بود، رفته رفته از میان رفت. صدایم نازک و زنانه شد و چشمانم به دیدگان کسانی رفت که همواره به گریستن مشغول اند. عمه من از زنان کریم خان بودکه اخبار داخل حرم را از وی می گرفتم تا روزی رسید که لحظه شماری اش می کردم. کریم خان به خاطر مرض سل بی جان شد.همه سرگرم جسم بی جان شدند که برادرانم را خبر دادم با سپاهی به تهران آیند. آمدند و بر دست گرفتند آنچه باید بگیرند. و من آغا محمد خان قاجار چندین سال پیش از این سال و چندین روز پیش از این روز، ولی همچون همین روز،در ساری تاج بر سر نهادم. [به سمت تاج می دود. تاج خیلی سنگین است. بر سر می گذارد. بدنش می لرزد. بر روی زمین پهن می شود. می خزد و می خندد با صدایی چندش آور...] محمد خان: فی الحال من شهریار قاجار، خواجهی تاجدار، ایران زمین را صاحبم[بر زمین می کوبد...] آسوده بخواب وکیل! استخوانهایت را در زیر گامهایم دفن می کنم تا همیشه مرا به خاطر داشته باشی. هر بامداد از روی آنان می گذرم تا ظلمت را به یاد داشته باشم و از کینه ام کاسته نشود.[به مردم...] ای مردم! خدا گواه است که من به سراغ این تاج که سالهاست سری را افسر نگشته ، نرفته ام. ولی این را بدانید، از این زمان که پادشاه هستم، هر طغیانی را برای رضای خدا و دین مردم سرکوب خواهم کرد و کوچکترین تجاوزی به مقام سلطنت عادلانه ام را بی رحمانه کیفر خواهم داد. آنچنان که هرگز در ایران سلطانی با چنین عدالتی الهی سلطنت نکرده باشد... نزد من آورید آن روغن فروش طماع را؛ کینه او هنوز در دلم باقی است. [بر می خیزد.] محمد خان: آیا مرا می شناسی دکان دار؟ دکان دار: [مکث...] محمد خان: من همانم که هر روز به من روغن بد می فروختی! و وقتی به تو گفتم به من روغن خوب بفروش، گفتی اگر خواهان روغنت نیستم می توانم از دکان دیگری ابتیاع کنم! و من آن روزگار تنگدست بودم و چون تو مرا تهی دست یافتی... دکان دار: به خاطر آوردم ای امیر! من حاضرم دو برابر روغنی که از تو گرفته ام، بازگردانم . مرا ببخش! محمد خان: امروز مرا احتیاج به پول روغن تو نیست، ولی آن روزها محتاج روغن تو بودم، حتا روغن را رایگان نمی خواستم؛ بلکه بهایش را می پرداختم اما تو هر روز روغنی به من می دادی که بایستی دور بریزی! دکان دار: ای شهریار مرا عفو کن! مرا ببخش! باقی عمرم نوکری شما را خواهم کرد. مرا ببخش! محمد خان:اگر ستم تو را به من استمراری نبود،می بخشیدمت. حتا اگر چند بار به من روغن بد میدادی،باز امروز تو را عفو می کردم. ولی در تمام ایام تهی دستی ام روغن متعفن به من فروختی! تو آنقدر در ستم گری متهوری که حتا بعد از شکایت من نخواستی راهت را تغییر دهی. این است که امروز تو را نمی بخشم و به کیفر می رسانم.[فریاد می کشد...] محمد خان: دیگی بزرگ بیاورید و تمام روغن دکانش را در دیگ داغ کنید،دست و پایش را ببندید و او را در دیگ بیاندازید. دکان دار: [دست و پاهایش بسته می شود... روی زمین می افتد...] ای امیر تو را به تمام مقدسات قسم این کار را مکن! تو را به پیغمبر از گناه من بگذر! زنان و دخترانم از آن تو. تو را به قرآن محمد ببخش! ببخش...[در نقش طبال روی زمین] خواجه بودم، اما فرومایه نبودم. نماز نمی خواندم،اما ظالم نبودم. خود باور نداشتم که اگر روزی قدرت به دست گیرم،چنین کنم با خلق خدا.[بر می خیزد.] طبال: مرد تیره بخت بی انقطاع استرحام می کرد و اشک می ریخت و مرا به مقدسات سوگند می داد.عقده خواجگی و فرومایگی در من همچون کوهی از آتش فشان فوران می کرد. کشتن و شکنجه انسان ها به من آرامش می داد. منی که یکدم خدا را از یاد نبردم و نمازم قضا نرفت. صدای طبال: این یک صداست و تنها صداست... [موسیقی از گذشته و حال، صدای سم اسبان و هلی کوپتر،محمد خان آنچه از جنگ می گوید روی بوم نقاشی تصویر می کند.] صدای محمد خان: شهر کرمان و مردمانش از شما،ای سپاهیان وفادار و ای سرداران دریا دل! زنان ، دختران و پسران جوان از آن شما.مردان شهر از ترس زنان و دخترانشان را در سوراخ بخاریها و پستوی خانه ها نهان کرده اند. به آنان دست درازی کنید، در مقابل دیده صاحبانشان به آنان تجاوز کنید.[ارضاء شده...]لذت روحی من زمانی به اوج می رسد که شاهد تقارن زن ومردی باشم.خاصه هنگامی که تقارن، تجاوز باشد. ای سپاهیان می خواهم زجر مرا به تمام این مردم خائن بفهمانید. عقده های مرا فرونشانید. می خواهم زمانی که از دروازه های کرمان بیرون می رویم، هزاران زن و هزاران دختر باکره ، آبستن سربازان خان قاجار باشند.تمام سکه ها و اشرفی ها باید به خزانه دیوانی روند.خانه ها را خالی کنید و بسوزانید. گوشواره زنان را با گوشهاشان بکنید.باید بمیرند این کافران خدا نشناس. صدای پیک: ضل ا... ایران به سلامت باد!لطفعلی خان دستگیر شد. صدای محمد خان: به آرزوی خود رسیدم. حال، تمامی مردان شهر را حاضر کنید.دست و پایشان را ببندید و چشم ار حدقه شان برون آرید. زنانشان را خبر دهید تا بنگرند و مادرانشان را مجبور سازید تا از چشمان فرزندان خود تپه های کوچک بسازند. مردان این شهر باید بمانند، با دو کایه خالی در زیر ابروان. [سربازی لطفعلی خان را می آورد..] سرباز: خان قاجار می آید. به خاک بیفت و سجده کن! لطفعلی خان: اگر دستانم باز بود،جرات داشتی بر سرم بکوبی؟... من تنها در برابر خداوند سجده می کنم. محمد خان: لطفعلی!... می بینم که هنوز نخوت داری و غرور تو از میان نرفته . ولی من اینک کاری می کنم که دیگر نتوانی سر بلند نمایی. طبال: بار عقده های درونی من بر اثر نظاره جوانی و زیبایی خان زند شعله ور گشت و منی که برای اجرای احکام و دستورات اسلام تعصب داشتم،فرمانی ننگین صادر کردم.می خواستم او را بشکنم، اما خود شکستم. زیبا ترین جوان ایرانی به دستور من با زنجیر و پالهنگ و تنی زخمی در آتش تب می سوخت و تشنه بود اما میر آخورها از ترس من به او آبی نمی دادند. محمد خان: نمازم تمام شده... الله اکبر، الله اکبر، الله اکبر، خدایا دشمنان دینت را به جزای اعمالشان برسان [به لطفعلی خان...] لطفعلی! بگو بدانم آیا همچنان مغروری؟ [سکوت...] با توام، هنوز مغروری؟ پاسخم را بده. لطفعلی خان: در اینجا مردی نمی بینم که پاسخش را دهم. از تو نیز نمی ترسم اختۀ فرومایه! طبال: شاهزادۀ زند گفت. بزرگترین ناسزایی را که می توانست در حضور تمامی بزرگان و سرداران بگوید. لحظه ای سکوت کردم، پس میرغضب را گفتم به دستور من سفره ای چرمین بگسترد و چشمانی را که در زیبایی در میان چشمان جوانان ایرانی بی تاب بود، از کاسه برون آرد. لطفعلی خان: یارب ستدی مملکت از همچو منی/دادی به مخنثی نه مردی نه زنی. از گردش روزگار معلومم گشت/کاین طبل زنی هست و چه شمشیر زنی [فریاد لطفعلی خان، گویی چشمانش را در می آورند، نور قرمز تخت دیزالو می شود و اندکی بعد نور قرمز هم قطع و دوباره نور تخت...] محمد خان:درباریان! بهترین زرگران و طلا سازان ایران کجا هستند؟ درباری1: در شهرهای اصفهان. درباری2: کرمانشاه درباری3: و بروجرد... محمد خان: به حکام این شهرها بگویید از هر شهر، سه زرگر ماهر به تهران اعزام کنند و مراعات نمایند که زرگران در قالب گیری و ساخت ضریح مهارت ورزند. درباری2: قربان ضریح برای کدام مکان مقدس است؟ محمد خان: برای آرامگاه امام اول شیعیان، حضرت امیر المومنین، علی [ع] در شهر نجف درباری 3: قبلۀ عالم به سلامت باد! مگر حضرت علی [ع] فوت فرموده اند؟ محمد خان: این بی دین لامذهب را از مقابل چشمانم دور کرده ، سر از گردنش جدا سازید. درباری 1:قربان شب جمعه است و وقت خیرات به اهل قبور. خوشآیند نیست خون ریزی. محمد خان: استغفرالله ربی و اتوب الیه...! ضریح باید از زر ساخته شود.عیار آن را خود تعیین می کنم. درباری 1: قربان در خزانه به این مقدار زر و سیم نیست! محمد خان: از گوشواره های زنان کرمان استفاده کنید، ما به حرمسرا می رویم... طبال: به رسم تمامی شاهان حرم سرایی داشتم با شانزده زن، کعه ایرانی، گرجی و یهودی بودند، در اندرونی وقتی ناتوانی خود را در مقابل جمال مه رویان می دیدم و قدرت کامجویی نداشتم، آتش خشمم زبانه می کشید و خدا را از یاد می بردم. زن1: [می رقصد و آواز می خواند.] از وقتی که شد این خواجه شاهه مملکت ما خر تو الاغه حالا الهی شکر که یارو خواجه س بعد خودشم کره نداره زن2: آغ محمد خان اخته تا کی زنی شلخته قدت می یاد رو تخته این هفته نه اون هفته زن3: آغ محمد خان خواجه هنوز بچه نکاشته آغ محمد خان حیا کن سلطنتو رها کن زن 1: خواجۀ تاجدار... اومد. محمد خان: ضل الله ایرانم و پادشاه مِلک و مُلک این خاک. عظمت و شوکت نامم بر سراپردۀ تاریخ جاودان خواهد ماند. ولی در مقابل شما مه رویان پری پیکر ایران، نوباوگان گرج و سیه چشمان یهود عاجزم و قدرت کامجویی ندارم. این ظلم را خدا در حق من کرد. خدایا تو در حق بنده ات ظلم کردی و من در حق بنده ات ظلم می کنم . این فرومایگی را بر تمامی موجودات زنده ات می نشانم. بر گردن حیوانات نرت زنگوله می بندم تا جفتش از ترس آن بگریزد. کودکان را اخته می سازم و سوزن داغ بر سینۀ زنان می کوبم. [زن را می گیرد.] امشب افتخار هم خوابی مرا داری ضعیفه! حجله ات شلاق من است. خان قاجار آغوشی ندارد برای زنانش، ولی لذتی همان گونه می برد از شلاق و دندانش[شلاق می زند... فریاد...] به مشهد می رویم. قبر نادر را پیدا کنید... [نور می رود... و می آید...] محمد خان: پنجاه سال است که از قتل نادر می گذرد، و کسی از محل دفنش خبری ندارد. تمام معمرین مشهد که زمان قتل نادر را به یاد دارند خبر کنید، ببینم کدامشان از محل دف5ن مطلعاند. [مقابل صحنه...] محمد خان: شغلت چیست پیرمرد؟ پیرمرد: آسیابانم. در بالا خیابان مشهد آسیابی دارم. محمد خان: می گویند تو از محل دفن نادر با خبری؟ پیرمرد: خبر وافر که نه، ولی تا آنجا که در یاد دارم جسد نادر را هنگام شب به خاک سپردند و اطراف محل دفن عده ای نگهبان گماشته بودند و آنان مانع از نزدیک شدن من به آنجا شدند. بدین جهت از محلدقیق آن بی خبرم، اما حکما نادر را در بالا خیابان، در یک زمین موات به خاک سپردند. محمد خان: آن منطقه را زیر و رو کنید، خاکش را به توبره بکشید. طبال: تمام سربازان، آن منطقه را سه روز کند و کاو کردند، ولی خبری از جسد نادر نشد، تا در شب سوم گودالی عظیم پدید آمد. [روایت را به تصویر می کشد.] همه را کنار زدم تا خود به درون گودال روم. مشعلی می افروزم[چراغ قوه ای روشن می کند.] می خزم در گودال و به آن منظر مخوف، چشم بر می دوزم. خفته بر چربی و پوسیدگی تیرۀ مغاک، پدرانم را می بینم، یک به یک خاک شده، استخوان ها از گوشت رفته و پاک شده، چشمهاشان را می بینم تنها، که هنوز زنده است و نگران، در ته کاسۀ خشکیدۀ خویش، پدران، روح پریشان به سر لاشۀ خود از وحشت، من به زانو در می آیم و سر افکنده به زاری می گویم، پدران، ای پدران! نگرانی تان از چیست؟ گفتند، قدرت و عزت و شوکت را در سراپردۀ تاریخ نهادیم به رسم، آه مظلوم، مال مردم، ضجۀ مادری از کشتن تنها فرزندش، التماس زنی از کوری چشم همسرش، بردن دخترکان کم سال به کنیزی در دربار، عاقبت مردن و در خاک فتادن،به مکافات خطا هاست که این سان اکنون سرگردانیم. در زمانی مجهول، به دیاری پر هول. وزن زنجیر ندامت به قیامت که کمرهامان را می شکند، زخم های تنمان خون می بارد و چنان باری از خفتمان بر دوش است، که نه اشکی بر چشم توانیم آورد از شرم و نه آهی بر لب از بیم، که کفارۀ نادانی ما چندان سنگین است که به جبرانش دیری باید هر زمان منتظر فاجعۀ دیگری باشیم. این را گفتند پدران در جستجوی قبر نادر ، اما افسوس و صد افسوس که من آه مظلوم، مال مردم، ضجۀ مادری از کشتن تنها فرزندش، التماس زنی از کوری چشم همسرش، بردن دخترکان کم سال به کنیزی در دربار را از پدرانم به ارث برده بودم، من مُردم و به جمع آنان پیوستم و اکنون اینجا آمده ام. به وقت تولدی دیگر از تخمۀ بنی آدم تا با جیغش که سکوت را می شکند، بر این طبل بکوبم در این تاریکی و سکوت، و فریاد برآورم، که تاریخ تکرار می گردد، من دیدم، ولی افسوس و صد افسوس که دیر دیدم. اما دیدم... و دانستم، سر انجام پر از نکبت هر تیره روانی را که جنایت را چون مذهب حق موعظه می فرماید چیست! خوب می دانم چیست! خوب می دانم چیست! پایان 14/01/1380 آخرین بازنویسی 27/05/1382، پادگان امام صادق
+ نوشته شده در  یکشنبه هفتم آذر 1389ساعت 10:49  توسط بیستون  | 

با همين ديدگان اشك آلود ،
از همين روزن گشوده به دود ،
به پرستو ، به گل ، به سبزه درود !

به شكوفه ، به صبحدم ، به نسيم ،
به بهاري كه مي رسد از راه ،
چند روز دگر به ساز و سرود .

ما كه دل هاي مان زمستان است ،
ما كه خورشيدمان نمي خندد،
ما كه باغ و بهارمان پژمرد ،
ما كه پاي اميدمان فرسود ،
ما كه در پيش چشم مان رقصيد ،
اين همه دود زير چرخ كبود ،

سر راه شكوفه هاي بهار
گريه سر مي دهيم با دل شاد
گريه شوق ، با تمام وجود !

سال ها مي رود كه از اين دشت
بوي گل يا پرنده اي نگذشت

ماه، ديگر دريچه اي نگشود
مهر ، ديگر تبسمي ننمود .

اهرمن مي گذشت و هر قدمش ،
ضربه هول و مرگ و وحشت بود !
بانگ مهميزهاي آتش ريز
رقص شمشيرهاي خون آلود !

اژدها مي گذشت و نعره زنان
خشم و قهر و عتاب مي فرمود .
وز نفس هاي تند زهرآگين ،
باد ، همرنگ شعله بر مي خاست،
دود بر روي دود مي افزود .

هرگز از ياد دشت بان نرود
آنچه را اژدها فكند و ربود

اشك در چشم برگ ها نگذاشت
مرگ نيلوفران ساحل رود .

دشمني ، كرد با جهان پيوند
دوستي ، گفت با زمين بدرود …

شايد اي خستگان وحشت دشت !
شايد اي ماندگان ظلمت شب !

در بهاري كه مي رسد از راه ،
گل خورشيد آرزوهامان ،
سر زد از لاي ابرهاي حسود .

شايد اكنون كبوتران اميد ،
بال در بال آمدند فرود …

پيش پاي سحر بيفشان گل
سر راه صبا بسوزان عود

به پرستو ، به گل ، به سبزه درود !

فريدون مشيري

+ نوشته شده در  دوشنبه دوم فروردین 1389ساعت 21:44  توسط بیستون 

"با این همه غم، در خانۀ دل

اندکی شادی باید

که گاه نوروز است"

 

+ نوشته شده در  دوشنبه دوم فروردین 1389ساعت 21:42  توسط بیستون 

با درود

انجمن فرهنگی بیستون تا آگاهی بعدی همایشی برگزار نکرده و به صورت رسمی در هیچ برنامه ای مشارکت نمی کند.

+ نوشته شده در  شنبه هشتم اسفند 1388ساعت 0:22  توسط بیستون 

 با ماجراي بيستون، به شوخي‌هاي ايراني بخنديد 

خبرنگار امرداد- ميترا دهموبد: هنوز هم هنگامي‌كه توي كوچه و خيابان، پسرهايي را مي‌بينم كه موهايشان را مثلثي به بالا زده‌اند، خنده‌ام مي‌گيرد، البته خنده‌ام براي مسخره كردن آنها نيست بلكه به ياد داستان‌هاي «تن‌تن» مي‌افتم. با برگ‌برگ اين كتاب، مي‌خنديدم. تن‌تن يك خبرنگار فرانسوي بود با موهاي بوري كه هنوز هم به نظرم، فرم و شكلش، شگفت است. تن‌تن با سگش ميلو، كارآگاه‌بازي به راه‌انداخته بودند و البته شخصيت‌هاي خنده‌داري هم دركتاب بودند كه چاشني كتاب بودند و بچه‌ها را اسير خود مي‌كرد. جلد اول را كه تمام مي‌كرديم، پدر و مادر را كلافه مي‌كرديم تا يك جلد ديگر و يكي ديگر از داستان‌هاي تن‌تن را برايمان بخرند.
يادم هست كه تنها من نبودم كه به تن‌تن و كارهايش و اتفاقاتي كه در اين داستان‌ها، رخ مي‌داد، مي‌خنديد، مادرم هم با ما مي‌خنديد، پدرم هم گهگاه  كه «تن‌تن» به دست مي‌گرفت، پيش از اين كه برايمان بخواند، خودش مي‌خواند و البته نه اين‌كه بخندد ولي لبخند كوچكي بر لبانش مي‌نشست.
حالاچه شد كه دوباره به ياد «تن‌تن» افتادم؛ داستان از آنجايي آغاز شد كه شنيديم نخستين «كميك‌استريپ» ايراني، چاپ شد. حالا اگر شما هم نمي‌دانيد برايتان بايد بگويم كه مثلا داستان‌هاي «تن‌تن» يا داستان‌هاي «آستريكس» جزو كميك‌استريپ‌ها هستند.
گل از گلمان شكفت و راهي شديم. رفتيم  سراغ آنهايي كه دست‌اندر‌كار نخستين كميك‌استريپ ايراني هستند.
در و ديوار دفترشان آرام و عادي بود اما حرف‌زدنشان از جنس كتابشان بود.
نام نخستين كميك‌استريپ ايراني، «ماجراي بيستون» است. ماجراي بيستون چند روزي است كه چاپ شده و به زودي به بازار كتاب خواهد آمد.

پيمان ابراهيمي، ‌نويسنده‌ي ماجراهاي بيستون است، با او، سر گفت‌و گو را باز كرديم، گفت‌و‌گويي كه نزديك به دو ساعت به درازا انجاميد و او از كتابي گفت كه نويسنده‌اش ايراني است، طراحش ايراني است، شوخي‌هايش ايراني است و در فرهنگي شكل گرفته كه براي خواننده‌ي ايراني، آشناست. 


ابراهيمي، مهندس معماراست و البته نويسنده‌ي ماجراي بيستون. از او پرسيدم چه شد كه نويسنده شديد و او گفت؛ بگذار از كميك‌استريپ بگويم تا به داستان خودم و نوشتن اين كتاب برسيم و او درباره‌ي كميك‌استريپ گفت
: «كميك‌استريپ‌ها، ‌روايت‌هايي مصور هستند كه در آن، داستان به لحظه‌هاي كوتاه تبديل مي‌شود و در هر رويه‌(:صفحه) از كتاب، يك قضيه پايان مي‌يابد و در رويه‌ي پسين(:بعدي)، قضيه‌اي ديگر آغاز مي‌ِ‌‌ِشود.»


ابراهيمي خود از كودكي با داستان‌هاي تن‌تن، آستريكس و ديگر كميك‌استريپ‌ها،‌بزرگ شده،‌ حالا هم چندسالي است كه با دختر كوچكش آنها را مي‌خواند و مي‌خندد. ابراهيمي گفت: «يك روز ديدم همه‌ي اين داستان‌هاي به ظاهر خنده‌دار،‌عجب چيزهايي را خوراك من و ديگر خوانندگان مي‌كند و بعد به اين نتيجه رسيدم كه نويسندگان اين كتاب‌ها ‌تنها براي خنداندن، كتاب ننوشته‌اند بلكه براي نمونه نويسنده‌ي داستان‌هاي آستريكس، هرچه خواسته به نام فرانسوي‌ها كرده و آنها را قومي برتر و سازنده، در درازناي تاريخ نشان داده‌است. در جايي از كتاب مي‌گويد كه به تمدني همچون مصر، فرانسوي‌ها ساخت اهرام را  آموخته‌اند و اين را هرچند در قالب داستان مي‌گويد ولي خوب مي‌داند كه چگونه دارد بر ذهن و فكر كودكان جهان تاثير مي‌گذارد. در پايان يكي از همين داستان‌هاي آستريكس،‌ همين فرانسوي كوچك‌اندام، به ملكه‌ي مصر مي‌گويد: باز هم اگر خواستيد كاري بكنيد مثلا اگر خواستيد ميان اين درياي سرخ و مديترانه، كانالي (كانال سوئز) بزنيد، در خدمتم.»

ابراهيمي گفت: «نويسنده‌ي كتاب در قالب همين شوخي‌ها و خنده‌هاي داستاني كه هزاران سال پيش رخ داده، دارد مي‌گويد كه كانال سوئز را ما ساخته‌ايم، بدون اين كه نامي از ايران و يا نشاني از فرمان داريوش‌شاه براي ساخت اين كانال،‌ باشد كه از شگفتي‌‌هاي روزگار خويش و البته زمانه‌ي كنوني است.»
ابراهيمي نگاهي به دور و برش كرد، ابرويي بالا انداخت و گفت: «آيا من مي‌توانستم به دخترم و يا به ديگران، بگويم ديگر تن‌تن يا آستريكس نخوان؟ اين كتاب‌ها چنين هستند و چنان.
آيا به چند نفر مي‌توانستم اين حرف‌ها را بزنم؟ تازه اگر باور هم مي‌كردند به جاي اين كتاب‌ها، چه چيزي بايد مي‌خواندند؟
از من اگر لباس اروپايي را بگيرند بايد چه بپوشم؟ مگر نه اين كه جايگزين اين لباس اروپايي هم بايد جلويم باشد و البته من به اختيار از ميان آن‌دو برگزينم.»

 ابراهيمي به اينجا كه رسيد، بازيگوشانه، لبخندي زد و گفت: «داستان من و كتابم از همينجا آغاز شد. آخر مگر ما چه كم از ديگران داريم. هر روز طرحي و داستاني به نظرم مي‌رسيد؛ يك روز مي‌گفتم داستان‌ها بايد در زمان حال رخ دهد و بعد مي‌ديدم ممكن است گوشه‌اي از داستان به پر قباي كسي بربخورد، به هر زمان و دوره‌اي كه مي‌رسيدم، عيب و ايرادي، ذهنم را درگير مي‌كرد بنابراين زمان داستان مرتب عقب و عقب‌تر رفت تا اين‌كه رسيدم به زمان هخامنشيان. ماجراي بيستون در زمان هخامنشيان و در هنگامه‌ي فرمانروايي داريوش‌شاه، رخ مي‌دهد، در اين داستان، ساخت كتيبه‌ي بيستون داستان‌وار، خنده‌دار و البته در بستري از حقيقت تصوير شده‌است.»
براي اين‌كه داستان بستر حقيقي خود را حفظ كند، محمدتقي عطايي، كه باستان‌شناس است با گروه، ‌همكاري كرده است.
در «ماجراي بيستون» براي ساخت بيستون، شخصيت‌هاي داستان از روستايي به نام پالنگان آورده مي‌شوند. ‌شخصيت‌ها، هركدام، ويژگي‌هايي دارند و روستايي كه هنوز با همين نام در بلندي‌هاي ايران و نزديك به همين كتيبه،‌ وجود دارد با يك زندگي بكر و دست‌نخورده.
ابراهيمي گفت:
«كتاب چند شخصيت اصلي دارد كه در ديگر جلدهاي كتاب نيز هستند. عقرب‌هاي معبد ازيريس، خدايان كوه المپ، يكصد‌ روز دور ايران و در جستجوي گياه گم‌شده، عنوان ديگر جلدهاي اين كميك‌استريپ است كه البته هر يك داستاني جداگانه دارد. ديگر جلدهاي اين كميك استريپ، به زودي چاپ مي‌شوند.»
«ماجراي بيستون» به زبان كردي و فرانسوي در حال برگردان(:ترجمه) است و به گفته‌ي ابراهيمي، اين نخستين‌باري است كه كميك‌استريپ دنباله‌داري با داستان ايراني، طراح ايراني و با توجه به شرايط،‌ فرهنگ و شوخي‌هاي ايراني،‌ كتاب شده است.  


ماجراي بيستون يك كتاب كاملا ايراني است ، از آغاز تا پايان. سميه فرخي بر روي طرح‌هايي كه آرمين
نوايي مي‌كشد، كار مي‌كند. فرخي در واقع طرح‌ها را قلم‌گيري مي‌كند. آرمين نوايي و سميه فرخي از همكاران اين گروه كاملا ايراني هستند.

آرمين نوايي در حال طراحي و سميه فرخي هم در حال قلم‌گيري.

آرمين نوايي، دير آمد، سرما خورده بود و حالش هم خوب نبود اما تلاش كرد تا من و عكاس امرداد را تحويل بگيرد.

امين محمودي، يكي ديگر از دست‌اندركاران و همكاران اين گروه است، جواني كه بچه‌هاي امرداد، سال‌هاست كه او را مي‌شناسند يك جوان ايراني كه همه‌ي هم و غمش را گذاشته براي ايران و سربلندي نام و آوازه‌ي اين مرز پرگهر.
امين محمودي بر روي طرح‌هايي كه زاييده‌ي نوشته‌هاي ابراهيمي و دست هنرمند آرمين نوايي و ظريف‌كاري‌هاي سميه فرخي است، رنگ مي‌گذارد. اين را گفتم تا بدانيد از يك ذهنيت تا يك كتاب راه دشواري در پيش است كه البته اين گروه به پشتيباني هم آن را به خوبي به پايان رسانده‌اند، هرچند به گفته‌ي ابراهيمي، توليد و چاپ نخستين جلدش بسيار به درازا انجاميده، چون تابه حال كميك‌استريپ ايراني در كار نبوده كه بتوانند از آن سود بجويند.

فرتور پاياني هم بدون شرح است: در و ديواري آرام در كنار آدم‌هايي پرشور و پرهياهو كه ديگر شما هم با آنها آشنا شده‌ايد.
ماجراي بيستون يادتان نرود، اين راهم گفتم چون نمي‌خواهم بيش از اين هرچه آن‌سوي آبي‌ها به دستمان دادند، بخوانيم و فقط به خنده‌هايش بينديشيم.

امرداد

+ نوشته شده در  سه شنبه سوم آذر 1388ساعت 11:4  توسط بیستون  | 

کهولت سن، خانه‌ی سالمندان، تنهایی و فراموشی...این واژه ها رو که در کنار نام "مادر نجوم نوین ایران" می‌خوانی به جز افسوس، نخستین چیزی که به ذهنت می‌رسه اینه که یک دسته گل بگیری و به دیدنش بری، به همین منظور با چند تن از دوستان، 4 شنبه 11 اردیبهشت ماه 1388 خورشیدی، بعد از هماهنگی با سرنشین خانه‌ی سالمندان توحید، به دیدن بانو آلیش طریان رفتیم، هنگام ورود با شگفتی بانویی خوش‌رو و با نشاط رو دیدیم که در بین گفتگو، فقط از امید و رضایت‌مندی و غرور برای ما می‌گفت! از زندگیش راضی بود و گله‌ای نداشت. گزیده‌ای از این گفت و گو رو در زیر می‌خونید:

من در ایران به دنیا اومدم، پدرم در جلفای اصفهان ولی مادرم در تهران به دنیا اومده، ما دیگه از قرنها پیش ایرانی هستیم.

بگذارید از شاهنامه آغاز کنیم، در مورد شاهنامه چه چیزی می‌تونید برای ما بگید؟

اوه، خیلی دوست دارم شاهنامه رو. ما خودمون تو خونه یک شاهنامه‌ی قدیمی داریم، پدرم بسیار علاقه داشت. خودش نویسنده بود و به شاهنامه خیلی علاقه داشت و همیشه می‌خواند، این‌هست که ما از بچه‌گی با شاهنامه آشنایی پیدا کردیم، پدر می‌گفت فردوسی بزرگترین نویسنده‌ی دنیاست، و این رو هم بگم که به ادبیات کشورهای اروپایی هم کاملا وارد بود و با این وجود می‌گفت کسی نظیر فردوسی وجود نداره.

درباره‌ی دکتر حسابی؟ خاطره‌ای یا گفت و گویی از ایشون به ما می گید؟

دکتر حسابی استاد ما بودند، مرد خوبی بودند، آقای دکتر حسابی بسیار با سواد بودند، هر وقت هم سوالی چیزی داشتیم همیشه جواب می‌دادند، این‌رو هم بگم، اگه ذره ای شک داشتند در جواب می‌گفتند فردا بیا، اونقدر که دقیق بودند در کارشون، بله، من برای آقای دکتر خیلی احترام قایل بودم، یعنی همه‌ی دانشجوها این‌گونه بودند، بعد هم فراموش نکنید که آقای دکتر حسابی دانشکده‌ی علوم رو تاسیس کردند، یعنی دانشجویان باید برای ایشان احترام فوق‌العاده قائل باشند، اول دکتر سیاسی دانشکده‌ی ادبیات رو که تاسیس کرد بعد هم دکتر حسابی دانشکده‌ی علوم رو تاسیس کردند.

و شما هم که پژوهشکده‌ی نجوم رو تاسیس کردید؟

من والا از اروپا که برگشتم، اونوقت از من خواستند، من هم فوری گفتم باید یک تلسکوپ تهیه کنید، مشخصات رو بهشون دادم، گفتم بخرید بگذارید اونجایی که رصد خانه خواهد بود، تا بچه ها بتوانند اقلا آسمان را ببینند، آقا اول این چیزها فقط در ایران بوده اولین رصدها در ایران بوده، حالا ما موندیم عقب از اروپایی‌ها، چون یه عده فقط در فکر شکمشون بودند، فکر نکردند کشور رو ببرند جلو، حالا ما از اونها می‌گیریم، آدم دلش می‌سوزه، این رو من به شما بگم، اروپا که من رفتم خود اروپایی‌ها، دانشمندها، به من گفتند اولین کشوری که در علوم و نجوم تحقیق کرده ایران بوده، این بزرگترین افتخاره، ولی حیف که ادامه ندادند.

چی شد که از اروپا برگشتید؟

اغلب بهتون بگم چون اینجا با دانشجویانی که تحصیلات عالی دارند همراهی نمی‌شه، اکثر می‌مونند اونجا، به من هم می گفتند تو دیوونه‌ای، اینجا می‌خوان تو رو استخدام کنند چرا نمی‌مونی؟ گفتم من میهن پرستم، من می‌خوام برم به کشورم، به بچه‌های کشورم خدمت کنم، من ایران رو دوست داشتم، اینجا به دنیا اومدم آقا، پدرم مادرم همه در ایران به دنیا آمدند، پدرم از ارامنه‌ای بود در اون موقع که عثمانی‌ها شروع کردند ارامنه را کشتند، خانواده‌های ارامنه که نزدیک سرحد ایران بودند، فرار می‌کنند به ایران، یکی از اجداد پدر من از اون خانواده‌ها بودند که فرار کردند به ایران. و شاه عباس، اون موقع شاه ایران بود. خیلی محبت می‌کنه، جلفا را که شما دیدید، اون زمین رو شاه عباس داده به ارامنه و گفته، اینجا ساختمان کنید و زندگی کنید و از اونجا شروع شده اینکه خیلی از ارامنه دیگه به ایران آمدند و سکونت گزیدند، پدر من در جلفا بزرگ شده بعد اومد به تهران که کار بکنه، پدرم 20 سال آخر عمرش رییس بانک سپه ایران بود. مادرم هم در مدرسه زبان فرانسه تدریس می‌کردند، چون مادرم در سوییس تدریس کردند، من هم که دیگه می‌دونید

راستی از شاعرهای دیگه‌ی کشورمون کدوم رو بیشتر دوست دارید؟

خیلی‌ها رو، چون پدر خودم شاعر بود و از بچه‌گی ما به شعر عادت داشتیم. پدر نه فقط اشعار خودش رو برای ما می‌خوند که اشعار نویسندگان بزرگ رو هم برای ما می‌خوند که از بچه‌گی گوش ما به شعر عادت کرده بود، و خیلی دوست داشتیم، من حافظ رو خیلی دوست داشتم، اخوان و فریدون مشیری و خیلی از شاعرهای خوب معاصر رو. راستی یادم رفت بگم، چند تا از اشعار فردوسی رو هم پدرم به ارمنی ترجمه کرده بود.

در مورد فردوسی بزرگ چند جمله‌ای برای ما حرف می‌زنید؟

نه، من آخه خیلی کوچیکم که راجع به فردوسی بزرگ حرف بزنم، "بسی رنج بردم در این سال سی/عجم زنده کردم بدین پارسی"

حالا کمی از دوران دانشگاه برای ما می‌گید؟

من وارد دانشگاه که شدم من یه دختر بودم، کلاسم 40 تا پسر بود. سال اول، اون موقع، پدرای دیگه به پدرم گفته بودند تو چطور دخترت رو فرستادی تو این همه پسر؟ مادرم گفته بود ما اگه بچمون رو خوب تربیت کرده باشیم هیچ اشکالی نداره، آقا به خدا قسم می خورم یک جوونی نشد که با من  با یک صدای ناجور یا یک جمله‌ی ناجور حرف بزنه، هرگز. این 40 تا پسر اونقدر با من با احترام رفتار کردند، که هیچ وقت فراموش نمی‌کنم، رفتار خیلی با محبت این بچه ها رو.

خانم دکتر شما تو تهران به دنیا اومدید، اولین بار که جلفا و اصفهان رو دیدید چه احساسی بهتون دست داد؟

خوشحال شدم، خیلی خوشحال شدم، بزرگ بودم وقتی که اصفهان رفتم، با پدرم رفته بودم، پدرم ماموریت داشت من رو هم همراش برد خوشحال شدم چون هم اصفهان رو ندیده بودم هم جلفا رو ندیده بودم، شما می‌دونید که ارامنه‌ی جلفا اجدادشون رو شاه عباس آورده بوده به ایران، و خوشبختانه که آورد، چون بعد عثمانی‌ها حمله کردند همه را کشتند...

دیگه کجای ایران رو از نزدیک دیدید؟

شیراز رفتم، تمام شمال رو گشتم، پدرم برده ما رو، من می تونم بگم تقریبا تمام شهرهای زیبای کشورم رو دیدم، توشیراز خیلی احساس غرور کردم، اروپایی‌ها وقتی پز می‌دادند می‌گفتم بروید، بروید، ببینید تخت جمشید چیه؟ خودشون هم قبول داشتند البته که تخت جمشید فوق العاده‌ست.

نوروز رو چگونه می‌گذروندید؟

من بارها گفتم عید ایرانی عید زیباست، اول بهاره، عید مسیحی‌ها وسط زمستونه؟ البته که اونو بیشتر دوست داشتم، خونه‌ی ما هر دو عید گرفته می‌شد، یعنی خونه‌ی ما هم  ژانویه جمعیت می‌اومد هم فروردین، بهترین فصل نوروز هست، پدرم که بود بعد از عید ما رو می‌برد شمال، آره تا پدر بود آدم خوب زندگی می‌کنه، اروپا هم میره(با خنده)

برای جوونها چه گفته‌ای دارید؟

به خدا پدر مادر من، هر دو از خودشون کم کردند که من رو بفرستند خارج، می‌گم حتما درس بخونند، به مردها می‌گم: یک زن تحصیل کرده‌ی خوب بچه تربیت می‌کنه یا بی‌سواد؟ بگزارید که همون‌طور که در سابق ایران درجه اول بود باز ما بشیم درجه‌ی اول، کی این کار رو می کنه؟ جوونای یک کشور، وقتی که مادر تحصیل نکنه چطور می تونه یه بچه‌ی درست و حسابی تحویل جامعه بده؟

اون موقع آیا تحصیل شما یک ساختار شکنی بود ؟ آیا برای تحصیل یک خانم محدودیت وجود داشت؟

محدودیتهایی بود، ولی همون زمان تو دانشکده‌ی ادبیات خانم‌ها بودند، قبل از من هم دو تا خانم همین دانشکده‌ی علوم رو به پایان برده بودند.من هیچ مشکلی نداشتم، از همکلاسی‌هام که 40 تا جوون بودند تو کلاس، جز ادب چیزی ندیدم.

راه پیشرفت رو چی می‌دونید؟

ببینید من ایران رو خیلی دوست دارم، می‌دونید که، اروپا می‌خواستند من رو نگه دارند ولی نموندم، گفتم باید برم به میهنم خدمت کنم، توصیه دارم که همشون درس بخونند، اکتفا نکنند به متوسطه، آقا یه وقتی ایران از لحاظ علمی درجه اول بود حالا معلوم نیست درجه چندمه، باید جوونها درس بخونند که باز مثل سابق ایران درجه اول بشه، میهن پرستی کجا رفته؟ الان دنیا روی تحصیلات عالی می‌گرده، وقتی که بچه‌ها‌ی ما درس نخونند فایدش چیه؟ البته بگم اغلب هم پدرا نمی‌گذارند می‌خوان زود کار کنه یا یه همچین چیزی، نمی‌دونم، بله وضع اقتصادی سخته برای خیلی‌ها، فکر می‌کنند بچشون همون متوسطه گرفته مشغول کار بشه، ولی من می‌دونم همون موقع که من تحصیل می‌کردم بچه‌هایی بودند که هم کار می‌کردند و هم درس می‌خوندند یعنی پول خودشون رو در می‌آوردند.

داشتم می‌گفتم الان هم هستند کسانی که درس می‌خونند و کار می‌کنند و میهن پرستند که حرف من رو قطع کرد و گفت:

اصل کار میهن پرستیه، میهن پرستی که بشه همه چی درست می‌شه، خدا شاهده. فقط آدم میهن پرست بشه و بشینه فکر ‌کنه که چه کاری باید بکنه، همون‌طور که ایران یه وقتی از لحاظ معلومات و همه‌چی مافوق همه بود دوباره به اون مقام برسه، حالا ما کجاییم؟ نیستیم اونجا، نه الان اروپاست، و چرا؟ تنبلی، نه، فقط تنبلی نیست خانواده هم باید کمک کنه به بچه‌ها، نقش خانواده‌ها هم خیلی مهمه، خیلی..

این بود گزارشی از بانویی محکم که در تمام طول گفتگو به ما انرژی می‌داد انگار نه انگار که 89 سال از زندگیش می‌گذره، می‌خندید، با نشاط بود، و از آینده و امید می‌گفت، چیزهایی که توی همون لحظه بهش احتیاج داشتیم. در پایان براش آرزوی تندرستی و بهروزی کردیم که گفت: خیلی از محبتتون ممنونم، و من هم برای شماها همین‌ها رو می‌خوام، به امید دیدار.

راستی، بانو آلينوش طريان، بنیان‌گزار موسسه‌ی نجوم ایران، مدتی پیش منزل خود را وقف كرده و از آنجا كه فرزند و بستگاني ندارد هم اكنون در خانه‌ی سالمندان به سر مي‌برد. ناگفته نماند ایشان همه‌ی کوشندگان ایران‌زمین را فرزندان خودش می‌داند.

                                                                                                     امین محمودی

+ نوشته شده در  یکشنبه بیستم اردیبهشت 1388ساعت 10:1  توسط بیستون  | 

پس از برگزاری دو دوره‌ی پر شکوه "همایش یادواره‌ی حکیم فردوسی توسی"، در سالهای 86و87، سال جاری نیز، انجمن فرهنگی بیستون و گنجینه‌ی نقش جهان، با یاری دوهفته نامه‌ی امرداد و چند انجمن مردم نهاد دیگر، برآنند که دوباره این همایش دو روزه را در کاخ نیاوران برگزار نمایند، بدین سبب پیشاپیش گزیده‌ای از برنامه‌های این دو شب خاطره‌انگیز را در برای آگاهی بیشتر در پی می‌آوریم؛

برنامه هر روز از ساعت 3:30 پس از نیم‌روز آغاز خواهد شد، که آغازین برنامه بخشی از فیلم فرشید فرجی، مستند ساز نام آشنای کشورمان خواهد بود، سپس چند تن از شاهنامه پژوهان نامی کشور به سخنرانی پیرامون شاهنامه خواهند پرداخت و چند شاعر جوان چامه‌هایی در غالب این روز خواهند خواند، در میان سخنرانی‌ها برای هر روز یک گروه موسیقی سنتی به هنرنمایی خواهد پرداخت، بانو ایران‌دخت داستان گردآفرید را در دو بخش به نمایش در خواهند آورد، پخش گفتگویی جذاب با بانوی نجوم ایران در هر روز از دیگر برنامه‌های این همایش خواهد بود، روز نخست نمایش پرمخاطب فرزین طاهری با نام آرش کمان‌گیر در بیرون تالار همایش به اجرا در خواهد آمد و روز دوم این هنرمند داستان گشتاسب را برای نخستین بار به اجرا درخواهد آورد، بردیا، هنرمند نوجوان دیگری خواهد بود که در هر دو روز با تک نوازی تنبک و شاهنامه خوانی باشندگان را به دقایقی پر شور میهمان خواهد کرد، پایان بخش برنامه نیز چون همیشه نماآهنگ زیبایی از ایران خواهد بود که هر سال با کمی دگر گونی پخش آن به شکوه همایش می‌افزاید، شایان یاد آوری‌ست که در دو دوره‌ی گذشته استادان: دکتر میرجلال الدین کزازی، استاد شهرام ناظری، استاد بهروز قریب پور، دکتر علیقلی محمودی بختیاری، دهها تن از استادان نامی کشور به سخنرانی پرداختند.

+ نوشته شده در  جمعه هجدهم اردیبهشت 1388ساعت 0:32  توسط بیستون  | 

صدای پر هیجانش، تا برسم توی گوشم بود، می‌خواست هر چه زودتر ماجرای آزاد شدن خرسی را که در روستاشون گیر افتاده بود برایم بازگو کند!

پافشاری و شوق زیادش مرا برآن داشت تا هر چه زودتر خودم را به محل گفت‌وگو برسانم. یک گفت‌وگوی خوب و به یاد ماندنی.

 نامش محمد قدسی است از روستای شمس آباد، در منطقه‌ی خلخال. در یک کارخانه‌ی نساجی در تهران کار می‌کند و گهگاه به روستایشان سری می‌زند،شاید برای دمی آسایش، پدر، مادر و خویشاوندانش آنجا زندگی می‌کنند، جایی خوش آب و هوا و دنج، هفته‌ی پیش که به روستا رفته بود یک روز از بامداد تا شامگاه برای نجات یک خرس این سو و آن سو دویده بود و اکنون که برگشته، بی درنگ خبرمان کرده بود تا ماجرا را برایمان بازگو کند:

دو روز مرخصی گرفتم تا برای کشاورزی به دهمان در خلخال روستای شمس آباد بروم، باغ ما نزدیک رودخانه‌ی قزل اوزون است. صبح که می‌خواستم به باغ بروم، در راه از دور صدایی شنیدم، با خودم فکر کردم گرازها هستند که دارند جفت‌گیری می‌کنند، تا اینکه دیدم الاغی را که بسته بودند به درخت، یک صدایی درآورد و شاخه‌های درخت رو از بیخ کند و فرار کرد، با شتاب به سوی باغ دویدم، دیدم که یک خرس در تله گیر افتاده است.

به‌جز شما کس دیگری آنجا نبود؟

چرا، دو نفر باغبان هم فهمیدند. به من گفتند برو شکار بان‌ها رو بیار، اون‌ها ترسیده بودند من هم گفتم باشه و خواستم که نزدیک خرس نشوند تا من برگردم. راه یک ساعته رو توی چند دقیقه دویدم و خودم رو رسوندم به ده، یک ثانیه هم نایستادم. وقتی برگشتم باغبان‌ها از ترس رفته بودند بالای درخت!

توی راه ماجرا را به کسی نگفتی، یا از کسی کمک نخواستی؟

به هیچکی نگفتم، هر کی من رو می‌دید می‌گفت برای چی می‌دوی؟ می‌گفتم یه چیزی جا گزاشتم برم بیارم. به مادرم هم نگفتم برای چی برگشتم. مادرم می‌گفت آتیش زدی؟ چی کار کردی؟ چی رو کشتی؟. بعدش زنگ زدم جنگل‌بانی شماره‌ی محیط زیست رو گرفتم. زنگ زدم گفتم درجا مامور بفرستید که اگه10 دقیقه دیر برسند شکارچی‌ها خرس رو می‌کشن.

چه برخوردی با شما داشتند، آیا راحت قبول کردند؟

منشی گریه می‌کرد و هی می‌گفت تو رو خدا نگذارید بکشنش، هی التماس می‌کرد. از محیط زیست آقای فرهودی گفتند بمون تا ما برسیم و با هم بریم باغ. به پاسگاه هم زنگ زدم تا هر کدوم زودتر برسند. اول خواستم بمونم تا مامورای محیط زیست برسند، ولی به فکرم رسید که دو تا شکارچی پایین هستند، با اسلحه دیده بودمشون، بنا بر این گفتم ممکنه بفهمند و بروند سر اغ خرس. پس به مادرم سفارش کردم به هیچ‌کس چیزی نگه تا ماموران زیست برسند، یک نفر رو هم از ده معرفی کنه که مامورها رو بیارند تا باغ.

پس دوباره برگشتی باغ؟

آره، با سرعت از تیغ و خار و جاده‌ی ناهموار برگشتم باغ، یک شکارچی همون نزدیکی با اسلحه داشت کبک شکار می‌کرد با اینکه فصل تخم‌گذاریه!، صد متری خرس بود، یعنی اگه 5 دقیقه بعد از اطلاع رسانی به مامورها بر نمی‌گشتم همین شکارچی خرس رو کشته بود، پرسید صدای چیه؟ به شکارچی گفتم زنگ زدم مامور بیاد، اون هم رفت اسلحش رو پنهان کرد.

راستی چرا از همون باغ تلفن نزدی؟

تلفن من اونجا آنتن نمی‌داد، شکارچی تلفن داشت ولی نمی‌داد که زنگ بزنم و از مادرم بپرسم چی شده؟ با خواهش و التماس دو بار زنگ زدم 3 هزار تومان برای 2 دقیقه ازم پول گرفت.

چقدر طول کشید تا مامورها برسند به باغ؟

مامورها که اومده بودند، یکی از اعضای شورای ده شماره‌ی موبایل رو اشتباه می‌ده که برگردند و بروند. حتا مامور پاسگاه رو بر می‌گردونند. می‌گن خبری نیست دروغ بوده. البته شورای ده پسر عموی خودمه. مامور گوشی خودش رو می‌ده می‌گه با این شماره بگیر که بعد از تماس وقتی داد و فریاد من رو می‌شنوند می‌فهمند که دروغ نیست. پاسگاه رو هم همین‌جوری برگردونده بودند.

حالا توی این مدت شما اونجا چی‌کار می‌کردی؟

یک نفر شکارچی و دو تا باغبون رو نمی‌گذاشتم جلو بروند که نکنه خرس خودش رو از ترس خفه کنه. آخه کابل دور گردنش بود و تنها شانسی که آورده بود، کابل دور گردنش گره خورده بود و از اون تنگ‌تر نشد، وگر نه با اون تکانهای شدید حتما خفه شده بود. دندونش هم شکسته بود. و گرسنه بود.یک روز تمام توی تله بوده.

تجهیزات ماموران محیط زیست چی بود؟ آیا تیر بیهوشی داشتند؟

نه خیر، فقط تور داشتند که انداختند سر خرس که حواسش پرت بشه، بعد با یک وسیله که ما بهش می‌گوییم "دهره" (چیزی شبیه داس که باهاش چوب می‌برند) توانستیم کابل رو ببریم، 4 تا تیر مشقی هم انداختند تا بلند شه و فرار کنه. خرس بلند شد و با یک متر سیم دور گردنش رفت توی رودخونه، خودشو تو آب زد، چند دقیقه شنا کرد و رفت اونور آب و بعد رفت توی کوه. محیط زیستی‌ها دوربین هم داشتند و از آغاز داشتند فیلم می‌گرفتند.

راستی یادم رفت بپرسم این ماجرا چه قدر طول کشید؟

ساعت 9 یا 10 صبح روز چهارشنبه نوزدهم فروردین ماه 1388 خورشیدی بود که ساعت 3و نیم یا چهار هم خرس آزاد شد. دیگه همه‌ی ده تقریبا فهمیده بودند. ساعت حدود شش و نیم، از یک ده دیگه چهار تا شکارچی با اسلحه فرستاده بودند توی همون محل، داشتند می‌گشتند تا خرس رو بکشند که من تهدید کردم که دوباره به مامورها می‌گویم بیایند. دوباره از ده خودمون هم شکارچی رفته بودند که خوشبختانه پیداش نکرده بودند.

بعد از این ماجرا برخورد بقیه با شما چطور بود؟

وقتی بر می گشتم ده به جای استقبال با ناسزا روبرو شدم، مادرم می‌گفت باعث شرمساریه که بچه‌ی من رفیق خرس بشه، داره از جونورها دفاع می‌کنه. عموم می‌گفت اگه پسر من بودی می‌زدم با داس گردنت بپره. پدرم هم همین‌طور، به جز خودشون نمی‌خوان هیچ موجودی باشه. بعد که برگشتم تهران، یک ساعت به حال و روز خودم و... و محیط زیستم و طبیعتم نشستم گریه کردم.

مگر خرس‌ها چه ضرری به روستایی‌ها می‌زنند؟ چرا همه می‌خواستند خرس را بکشند؟

کمی می ترسیدند، برخی هم می‌گفتند بگذار بکشیمش که عسلهامونو خورده؛ تعجب کرده بودند که به خاطر یک خرس 4 تا 6 تا مامور بیاد توی ده، می‌گفتند مگه خرس صاحب داره؟! مگه روباه صاحاب داره؟! مگه کبک صاحاب داره؟!،

اطلاعاتت درباره‌ی حیوونای اونجا چقدره؟

مگه یه خرس مثلا 3 کیلو انگور هم بخوره باید ما بکشیمش؟ مگه پول 3 کیلو انگور برای من روستایی چقدر می‌شه؟ نه گذاشتند کبک بمونه، نه گذاشتند روباه بمونه، نه گذاشتند خرگوش بمونه، نه گذاشتند گراز بمونه؛ یا تله‌س یا سمه یا مرگ موشه؛ از این سم‌ها کلاغ هم می‌خوره، کبوتر هم می‌خوره، گنجشک هم می‌خوره، و همه‌گی می‌میرند. با خود خواهی همه‌ی جان‌داران رو می‌خوان از بین ببرند.

خود خواهی یا نا آگاهی؟

بیشتر نا آگاهی، به مامورها گفتم تقصیر شماست که داهاتی‌ها اینجوری فکر می‌کنند؟ توی جاده، کیلومترها بگردی کبک پیدا نمی‌کنی، 10 روز بگردی خرگوش نمی بینی، گراز نمی‌بینی. هر کسی رو می‌بینی یک اسلحه داره می‌گه جواز دارم. اگه یه کبک بخونه، من هم سیر می‌شم، هم سیراب می‌شم. موقع اومدن مادرم دست منو گرفته می‌گه بیا برو و بیشتر از این آبروی ما رو نبر.

چه طور شد که اینقدر برای آزادی این خرس زحمت کشیدی؟

چند وقت پیش توی تلویزیون دیدم یک گربه توی فرانسه، بالای تیری گیر کرده بود، از تمام شبکه‌ها عملیات آزاد سازیش پخش شده بود. حتا از تلویزیون ما. باعث ننگه که من با این تاریخم با این پیشینه‌ی درخشانم اینگونه فکر کنم. نیاکان ما همه به طبیعت احترام می‌گذاشتند. آخه حیوانها هم جان دارند، وقتی برای گربه که نسلش همه جا هست و منقرض نشده، اینطوری رفتار می‌شه چرا ما می‌خواهیم خرسی را که چند تا بیشتر نمونده ریشه‌اش را بکنیم؟ من خودم کشور چین رو با پاندا می‌شناسم. آدم بمیره این روز رو نبینه. واقعا نا آگاهی ننگه.

ولی شما که آگاهانه و دل‌سوزانه برخورد کردی، چقدر نجات خرس برات مهم بود؟

خرس بیچاره یک روز تمام توی تله بود، گرسنش بود، دندونش شکسته بود. باور کنید حاضر بودم بیاد من رو بخوره، خودشون توی طبیعتند ولی با طبیعت ستیز دارند. به هر حال از شما، دیده بان یادگارهای فرهنگی طبیعی، و همه‌ی کسانی که برای جانداران و طبیعت زحمت می‌کشند تشکر می‌کنم. و توی این مدت که با شماها فعالیتهای محیط زیستی می‌کردم یاد گرفتم باید کار عملی کرد باز هم سپاسگزارم.

در پایان وقتی حرفهاشو در مورد اون روز قشنگ، مرور می‌کردم با خودم فکر کردم به آمار که نگاه کنیم، می بینیم، آدمها هستند که خرسها را می‌خورند! به امید اینکه پهنه‌ی گیتی را تنها برای خود نخواهیم. و به قول سهراب:"نگذاریم بمیرد جنگل/که جهان خواهد مرد"

+ نوشته شده در  چهارشنبه نوزدهم فروردین 1388ساعت 15:0  توسط بیستون  | 

بغ بزرگ است اهورامزدا ، او که این زمین را آفرید ، او که آسمان را آفرید ، او که انسان را آفرید ، او که شادی را برای انسان آفرید..

 

واژگان آغازین، یکی از کهن‌ترین نمونه‌های ادب ایران‌زمین است که دو ویژگی فرهنگ این آب و خاک را آشکارا به دیده‌ی دل آدمی می‌نشاند. فرهنگ کهن ما ، انسان را به چشم برترین کارگزار جهان می‌نگرد و شادی را بزرگترین داده‌ی ایزد یکتا به وی به شمار می‌آورد.

با پژوهش در كتاب اوستا و تاريخ ديني ايران‌باستان و با بررسي آيين­هاي ملي اين سرزمين در مي­يابيم كه جشنهاي بسياري از روزگاران دور و نزديك در ايران وجود داشته و نياكان فرزانه­ی ما به پيروي از سفارش اشوزرتشت (پيامبر ايران زمين) همواره بر آن بودند تا جشن و شادماني را گسترش دهند و به همين انگيزه جشن‌هايي به مناسبت‌هاي گوناگون تاريخي، ملي و ديني برپا داشته­اند.

در گاه­نامه(تقويم) ایرانیان باستان (و زرتشتیان امروز)، هر سال ۱۲ ماه دارد و هر ماه سي روز است كه هر روز با نامي ويژه شناخته مي­شود. از سوي ديگر نام دوازده ماه نيز در بين نام­هاي سي روزه وجود دارد و در هر ماه، برابر شدن روز و ماه جشن گرفته مي‌شود. ماه دوازدهم سال و پنجمين روز از هر ماه، به پاس ايزدبانوي نگاهبان آن، "سپندارمذ" (اسفند) نام دارد و ايرانيان از ديرباز در اين روز جشني بزرگ بر پا مي‌كرده‌اند كه به آن "جشن سپندارمذگان" يا "جشن اسفندگان" گفته‌مي‌شود. امروزه با تغییراتی که در گاهشماری خیامی رخ داده ، این جشن در 29 بهمن ماه برگزار می­شود.

 

در همین راستا ، روز یکشنبه 11 اسفندماه 1387 خورشیدی ، این جشن فرخنده  به همت انجمن فرهنگی بیستون و با همکاری کانون ایران­زمین در دانشگاه "علم و فرهنگ" تهران برگزار شد.

بخش نخست این مراسم که از ساعت 15 و در سالن آمفی تئاتر دانشگاه برگزار شد، نمایش پاره­ای از فیلمی مستند با عنوان "در جستجوی کوروش" به کارگردانی کوروش کار و فیلم­برداری فرشید فرجی بود. (این فیلم هم­اکنون مراحل پایانی فیلمبرداری خود را می­گذراند.) 

سپس بانو ایراندخت با پرده­خوانی بخش "ایران و توران" شاهنامه، شور و هیجانی دیگر به باشندگان(حاضرین) جشن بخشیدند.

در بخش دیگری از این همایش، پای سخنان دکتر هوشنگ طالع نشستیم. ایشان با ابراز خرسندی از برگزاری این جشنهای کهن در ایران امروز و قدردانی از تلاش جوانان و دست اندرکاران برپایی این مراسم، به صحبت پیرامون فلسفه­ی جشن اسفندگان و برگزاری آن در دوره های مختلف تاریخی پرداختند.

 


خلیـج فارسـم من ، بازوی ستـوار عـمـانـم

ز هـرمـز تا هویـزه ، بیقرار از عشق ایرانم ...


به جرأت لطفعلی­خان ام، به دولت صاحب رخشم

از این­رو تنـب کوچک را به یک دنیا نمی­بخشم ...


 

این ابیات ، بخش آغازین چکامه­ی زیبایی هستند با عنوان "خلیج فارس"، سروده­ی مهندس حرآبادی که توسط خود ایشان در این همایش خوانده شد و گرمای بیشتری به جمع بخشید.

 

پس از پخش نماهنگی زیبا ، بانو ایراندخت بار دیگر به نقالی پرداختند.

 

در پرشورترین و جذاب­ترین بخش برنامه، هنرمند بزرگ و خواننده­ی مردمی و میهن­دوست کشورمان، استاد شهرام ناظری، به سخنرانی کوتاهی پرداختند. ایشان با وجود کسالتی که داشتند، ضمن حمایت و سپاسگزاری از برگزارکنندگان این همایش و امید به آینده­ای روشن­تر، توضیح کوتاهی پیرامون فعالیت هنری خود در زمینه­ی شاهنامه دادند و سپس با خواندن ابیات آغازین داستان بیژن و منیژه، باشندگان را به شنیدن نوای جان­بخش سه­تار  و آوای گرم و مخملین خود، مهمان کردند.

 

بخش پایانی این همایش، چون همیشه، پخش سرود جاویدان "ای ایران" به همراه نگاره­هایی زیبا بود که هم­خوانی جمع حاضر ، شکوهی دوچندان به آن بخشید.

 

در پایان مراسم از مهمانان با آجیل و شربت بیدمشک (که گیاه آن نماد این روز فرخنده است) پذیرایی شد. ناگفته نماند که پیشتر (در 29 بهمن ماه) نیز پس از پخت آش مخصوص این ماه 1000 شاخه گل نرگس و بروشور معرفی این جشن باستانی در بین دانشجویان پخش شده بود که با استقبال زیادی روبرو گردید.

یاسمین مجتهد پور

+ نوشته شده در  سه شنبه سیزدهم اسفند 1387ساعت 0:29  توسط بیستون  |