تارنگار رسمی انجمن فرهنگی بیستون

امیر کبیر فرزند خلف قائم مقام فراهانی بود و این هردو، نوادگان بزرگان و نوادری که در این مرز و بوم جان به پای نیاخاک خویش نهادند، باری در درازای تاریخ کم نبوده که راغساران و ابیشه گان بر کار باشند و امیران بر دار...

امیر تاریخ را خوانده، سرنوشت قائم مقام را دیده، ولی بزرگوارانه جای او می نشیند! جان که میدهد میداند که دارالفنون اش خون تازه می شود به رگهای این دیار. چه غم، چه غم که بزرگ مردمان، سرنوشت خویش می دانند و همین است که جاودان اند.
یادش گرامی، راهش پر رهرو باد.
انجمن فرهنگی بیستون همایشی را با نام تیغ و تدبیر در سالروز درگذشت امیر کبیر برگزار می نماید.
با پخش مستندی کوتاه درباره ی امیر کبیر، نما آهنگ زیبایی از ایران ، سخنرانی سعید نیکپور، و اجرای زیبای نمایش آرش از فرزین طاهری،


زمان: چهار شنبه 20 دی ماه 1391، از ساعت 15 تا 17
جای گاه: تهران، یوسف آباد - خیابان بیست و یکم - تالار همایش پارک شفق

+ نوشته شده در  دوشنبه هجدهم دی 1391ساعت 5:29  توسط بیستون  | 

 

آدمهای متفاوتی را می بینی، از کسانی که بر سر سنگی می نشینند و ساعتها سکوت می کنند تا کسانی که گرد هم نشسته کتاب می خوانند، عکس می گیرند، یا کسانی که ترانه های معروفی را به آواز می خوانند، یا حتا کسانی که با تجهیزات کامل کوه نوردی اینجا آمده اند. دنباله

+ نوشته شده در  دوشنبه هجدهم اردیبهشت 1391ساعت 18:6  توسط بیستون  | 

گاهی دیده می شود که روی سر در برخی محافل ادبی نوشته شده آنها که عروض می دانند وارد نشوند یا برخوردهایی از این دست!

-در واقع مثلی هست که در آن، سایر ملل دیگر، ایران را به عنوان کشوری که (مردمش) روی قالی راه می روند و شعر می نویسند می شناسند. و بی گمان پشتوانه این دیدگاه، شعرای کهن ما هستند مثل مولانا و حافظ و سعدی و بیدل و... که خوب شمارگان میلیونی ترجمه آثارشان را دراروپا و آمریکا چنین دیدی را ایجاد کرده و این را می خواهم عرض بکنم که کل ادبیات ما و شالوده تفکر ما، ادبیات کلاسیک ما هست. نه تنها در ایران بلکه در همه جای دنیا هم همینگونه است؛ ما وقتی که سیر ادبیات را در اروپا هم دنبال می­کنیم می­بینیم که از کلاسیک شروع میشود و به رئالیسم و سورئالیسم و ... اینها همه را طی می کند و آخر سر وقتی که تمام این سبکها را مطالعه بکنید می بینید ضمن اینکه قاعده مشخص خود آن سبک را داراست،  شاعر نیم نگاهی هم به ادبیات کلاسیک دارد. یعنی فرض می کنیم در سورئالیسم درست است که مثلا معتقدند که شاعر باید در حالت بی خبری شعر بگوید، ولی پیوند با شعر قدیم خود را در هر حال حفظ می کند.

من چیزی درباره این گونه نوپردازها که اشاره کردید می گویم، می گویم که شما مثل کوهنوردی هستید که می خواهد بدون طناب از قله بالا برود، می دانیم که نمی شود، حتما سقوط می کنید، شما بایستی که  برای اوج گرفتن یک ارتباطی با ادبیات کلاسیک داشته باشید که همان طناب هست، یعنی شما باید یک وسیله ارتباطی، حالا به هر زبانی که شعر می گویید با ادبیات کلاسیکتان داشته باشید، اگر این طناب نباشد سقوط حتمی است علتش هم چیست؟ این هست که الان ما جوانهای بسیاری را داریم که ادبیات نو را دنبال می کنند (شعر سپید و پست مدرن و ...) بیشتر اینها مشکلی که دارند نداشتن مخاطب است، یعنی مخاطب نمی تواند حرف اینها را بفهمد، چرا؟ به خاطر اینکه طنابی که گفتم نیست، ارتباطشان با ادبیات کلاسیک قطع شده، پس می بینیم مردم نمی توانند با اینها ارتباط برقرار کنند. بنا بر این من معتقدم که آنهایی که کار نو انجام می دهند بایستی که ارتباطشان را (همانطور که در اروپا هم هست) با ادبیات کلاسیک قطع نکنند یک نشانه هایی یک رمزهایی یه کلیدهایی از کلاسیک درشعرشان باشد. گفتگو با مهندس حرآبادی

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و نهم آبان 1390ساعت 11:17  توسط بیستون  | 

"با این همه غم، در خانۀ دل

اندکی شادی باید

که گاه نوروز است"

 

+ نوشته شده در  دوشنبه دوم فروردین 1389ساعت 21:42  توسط بیستون 

با درود

انجمن فرهنگی بیستون تا آگاهی بعدی همایشی برگزار نکرده و به صورت رسمی در هیچ برنامه ای مشارکت نمی کند.

+ نوشته شده در  شنبه هشتم اسفند 1388ساعت 0:22  توسط بیستون 

 با ماجراي بيستون، به شوخي‌هاي ايراني بخنديد 

خبرنگار امرداد- ميترا دهموبد: هنوز هم هنگامي‌كه توي كوچه و خيابان، پسرهايي را مي‌بينم كه موهايشان را مثلثي به بالا زده‌اند، خنده‌ام مي‌گيرد، البته خنده‌ام براي مسخره كردن آنها نيست بلكه به ياد داستان‌هاي «تن‌تن» مي‌افتم. با برگ‌برگ اين كتاب، مي‌خنديدم. تن‌تن يك خبرنگار فرانسوي بود با موهاي بوري كه هنوز هم به نظرم، فرم و شكلش، شگفت است. تن‌تن با سگش ميلو، كارآگاه‌بازي به راه‌انداخته بودند و البته شخصيت‌هاي خنده‌داري هم دركتاب بودند كه چاشني كتاب بودند و بچه‌ها را اسير خود مي‌كرد. جلد اول را كه تمام مي‌كرديم، پدر و مادر را كلافه مي‌كرديم تا يك جلد ديگر و يكي ديگر از داستان‌هاي تن‌تن را برايمان بخرند.
يادم هست كه تنها من نبودم كه به تن‌تن و كارهايش و اتفاقاتي كه در اين داستان‌ها، رخ مي‌داد، مي‌خنديد، مادرم هم با ما مي‌خنديد، پدرم هم گهگاه  كه «تن‌تن» به دست مي‌گرفت، پيش از اين كه برايمان بخواند، خودش مي‌خواند و البته نه اين‌كه بخندد ولي لبخند كوچكي بر لبانش مي‌نشست.
حالاچه شد كه دوباره به ياد «تن‌تن» افتادم؛ داستان از آنجايي آغاز شد كه شنيديم نخستين «كميك‌استريپ» ايراني، چاپ شد. حالا اگر شما هم نمي‌دانيد برايتان بايد بگويم كه مثلا داستان‌هاي «تن‌تن» يا داستان‌هاي «آستريكس» جزو كميك‌استريپ‌ها هستند.
گل از گلمان شكفت و راهي شديم. رفتيم  سراغ آنهايي كه دست‌اندر‌كار نخستين كميك‌استريپ ايراني هستند.
در و ديوار دفترشان آرام و عادي بود اما حرف‌زدنشان از جنس كتابشان بود.
نام نخستين كميك‌استريپ ايراني، «ماجراي بيستون» است. ماجراي بيستون چند روزي است كه چاپ شده و به زودي به بازار كتاب خواهد آمد.

پيمان ابراهيمي، ‌نويسنده‌ي ماجراهاي بيستون است، با او، سر گفت‌و گو را باز كرديم، گفت‌و‌گويي كه نزديك به دو ساعت به درازا انجاميد و او از كتابي گفت كه نويسنده‌اش ايراني است، طراحش ايراني است، شوخي‌هايش ايراني است و در فرهنگي شكل گرفته كه براي خواننده‌ي ايراني، آشناست. 


ابراهيمي، مهندس معماراست و البته نويسنده‌ي ماجراي بيستون. از او پرسيدم چه شد كه نويسنده شديد و او گفت؛ بگذار از كميك‌استريپ بگويم تا به داستان خودم و نوشتن اين كتاب برسيم و او درباره‌ي كميك‌استريپ گفت
: «كميك‌استريپ‌ها، ‌روايت‌هايي مصور هستند كه در آن، داستان به لحظه‌هاي كوتاه تبديل مي‌شود و در هر رويه‌(:صفحه) از كتاب، يك قضيه پايان مي‌يابد و در رويه‌ي پسين(:بعدي)، قضيه‌اي ديگر آغاز مي‌ِ‌‌ِشود.»


ابراهيمي خود از كودكي با داستان‌هاي تن‌تن، آستريكس و ديگر كميك‌استريپ‌ها،‌بزرگ شده،‌ حالا هم چندسالي است كه با دختر كوچكش آنها را مي‌خواند و مي‌خندد. ابراهيمي گفت: «يك روز ديدم همه‌ي اين داستان‌هاي به ظاهر خنده‌دار،‌عجب چيزهايي را خوراك من و ديگر خوانندگان مي‌كند و بعد به اين نتيجه رسيدم كه نويسندگان اين كتاب‌ها ‌تنها براي خنداندن، كتاب ننوشته‌اند بلكه براي نمونه نويسنده‌ي داستان‌هاي آستريكس، هرچه خواسته به نام فرانسوي‌ها كرده و آنها را قومي برتر و سازنده، در درازناي تاريخ نشان داده‌است. در جايي از كتاب مي‌گويد كه به تمدني همچون مصر، فرانسوي‌ها ساخت اهرام را  آموخته‌اند و اين را هرچند در قالب داستان مي‌گويد ولي خوب مي‌داند كه چگونه دارد بر ذهن و فكر كودكان جهان تاثير مي‌گذارد. در پايان يكي از همين داستان‌هاي آستريكس،‌ همين فرانسوي كوچك‌اندام، به ملكه‌ي مصر مي‌گويد: باز هم اگر خواستيد كاري بكنيد مثلا اگر خواستيد ميان اين درياي سرخ و مديترانه، كانالي (كانال سوئز) بزنيد، در خدمتم.»

ابراهيمي گفت: «نويسنده‌ي كتاب در قالب همين شوخي‌ها و خنده‌هاي داستاني كه هزاران سال پيش رخ داده، دارد مي‌گويد كه كانال سوئز را ما ساخته‌ايم، بدون اين كه نامي از ايران و يا نشاني از فرمان داريوش‌شاه براي ساخت اين كانال،‌ باشد كه از شگفتي‌‌هاي روزگار خويش و البته زمانه‌ي كنوني است.»
ابراهيمي نگاهي به دور و برش كرد، ابرويي بالا انداخت و گفت: «آيا من مي‌توانستم به دخترم و يا به ديگران، بگويم ديگر تن‌تن يا آستريكس نخوان؟ اين كتاب‌ها چنين هستند و چنان.
آيا به چند نفر مي‌توانستم اين حرف‌ها را بزنم؟ تازه اگر باور هم مي‌كردند به جاي اين كتاب‌ها، چه چيزي بايد مي‌خواندند؟
از من اگر لباس اروپايي را بگيرند بايد چه بپوشم؟ مگر نه اين كه جايگزين اين لباس اروپايي هم بايد جلويم باشد و البته من به اختيار از ميان آن‌دو برگزينم.»

 ابراهيمي به اينجا كه رسيد، بازيگوشانه، لبخندي زد و گفت: «داستان من و كتابم از همينجا آغاز شد. آخر مگر ما چه كم از ديگران داريم. هر روز طرحي و داستاني به نظرم مي‌رسيد؛ يك روز مي‌گفتم داستان‌ها بايد در زمان حال رخ دهد و بعد مي‌ديدم ممكن است گوشه‌اي از داستان به پر قباي كسي بربخورد، به هر زمان و دوره‌اي كه مي‌رسيدم، عيب و ايرادي، ذهنم را درگير مي‌كرد بنابراين زمان داستان مرتب عقب و عقب‌تر رفت تا اين‌كه رسيدم به زمان هخامنشيان. ماجراي بيستون در زمان هخامنشيان و در هنگامه‌ي فرمانروايي داريوش‌شاه، رخ مي‌دهد، در اين داستان، ساخت كتيبه‌ي بيستون داستان‌وار، خنده‌دار و البته در بستري از حقيقت تصوير شده‌است.»
براي اين‌كه داستان بستر حقيقي خود را حفظ كند، محمدتقي عطايي، كه باستان‌شناس است با گروه، ‌همكاري كرده است.
در «ماجراي بيستون» براي ساخت بيستون، شخصيت‌هاي داستان از روستايي به نام پالنگان آورده مي‌شوند. ‌شخصيت‌ها، هركدام، ويژگي‌هايي دارند و روستايي كه هنوز با همين نام در بلندي‌هاي ايران و نزديك به همين كتيبه،‌ وجود دارد با يك زندگي بكر و دست‌نخورده.
ابراهيمي گفت:
«كتاب چند شخصيت اصلي دارد كه در ديگر جلدهاي كتاب نيز هستند. عقرب‌هاي معبد ازيريس، خدايان كوه المپ، يكصد‌ روز دور ايران و در جستجوي گياه گم‌شده، عنوان ديگر جلدهاي اين كميك‌استريپ است كه البته هر يك داستاني جداگانه دارد. ديگر جلدهاي اين كميك استريپ، به زودي چاپ مي‌شوند.»
«ماجراي بيستون» به زبان كردي و فرانسوي در حال برگردان(:ترجمه) است و به گفته‌ي ابراهيمي، اين نخستين‌باري است كه كميك‌استريپ دنباله‌داري با داستان ايراني، طراح ايراني و با توجه به شرايط،‌ فرهنگ و شوخي‌هاي ايراني،‌ كتاب شده است.  


ماجراي بيستون يك كتاب كاملا ايراني است ، از آغاز تا پايان. سميه فرخي بر روي طرح‌هايي كه آرمين
نوايي مي‌كشد، كار مي‌كند. فرخي در واقع طرح‌ها را قلم‌گيري مي‌كند. آرمين نوايي و سميه فرخي از همكاران اين گروه كاملا ايراني هستند.

آرمين نوايي در حال طراحي و سميه فرخي هم در حال قلم‌گيري.

آرمين نوايي، دير آمد، سرما خورده بود و حالش هم خوب نبود اما تلاش كرد تا من و عكاس امرداد را تحويل بگيرد.

امين محمودي، يكي ديگر از دست‌اندركاران و همكاران اين گروه است، جواني كه بچه‌هاي امرداد، سال‌هاست كه او را مي‌شناسند يك جوان ايراني كه همه‌ي هم و غمش را گذاشته براي ايران و سربلندي نام و آوازه‌ي اين مرز پرگهر.
امين محمودي بر روي طرح‌هايي كه زاييده‌ي نوشته‌هاي ابراهيمي و دست هنرمند آرمين نوايي و ظريف‌كاري‌هاي سميه فرخي است، رنگ مي‌گذارد. اين را گفتم تا بدانيد از يك ذهنيت تا يك كتاب راه دشواري در پيش است كه البته اين گروه به پشتيباني هم آن را به خوبي به پايان رسانده‌اند، هرچند به گفته‌ي ابراهيمي، توليد و چاپ نخستين جلدش بسيار به درازا انجاميده، چون تابه حال كميك‌استريپ ايراني در كار نبوده كه بتوانند از آن سود بجويند.

فرتور پاياني هم بدون شرح است: در و ديواري آرام در كنار آدم‌هايي پرشور و پرهياهو كه ديگر شما هم با آنها آشنا شده‌ايد.
ماجراي بيستون يادتان نرود، اين راهم گفتم چون نمي‌خواهم بيش از اين هرچه آن‌سوي آبي‌ها به دستمان دادند، بخوانيم و فقط به خنده‌هايش بينديشيم.

امرداد

+ نوشته شده در  سه شنبه سوم آذر 1388ساعت 11:4  توسط بیستون  | 

کهولت سن، خانه‌ی سالمندان، تنهایی و فراموشی...این واژه ها رو که در کنار نام "مادر نجوم نوین ایران" می‌خوانی به جز افسوس، نخستین چیزی که به ذهنت می‌رسه اینه که یک دسته گل بگیری و به دیدنش بری، به همین منظور با چند تن از دوستان، 4 شنبه 11 اردیبهشت ماه 1388 خورشیدی، بعد از هماهنگی با سرنشین خانه‌ی سالمندان توحید، به دیدن بانو آلیش طریان رفتیم، هنگام ورود با شگفتی بانویی خوش‌رو و با نشاط رو دیدیم که در بین گفتگو، فقط از امید و رضایت‌مندی و غرور برای ما می‌گفت! از زندگیش راضی بود و گله‌ای نداشت. گزیده‌ای از این گفت و گو رو در زیر می‌خونید:

من در ایران به دنیا اومدم، پدرم در جلفای اصفهان ولی مادرم در تهران به دنیا اومده، ما دیگه از قرنها پیش ایرانی هستیم.

بگذارید از شاهنامه آغاز کنیم، در مورد شاهنامه چه چیزی می‌تونید برای ما بگید؟

اوه، خیلی دوست دارم شاهنامه رو. ما خودمون تو خونه یک شاهنامه‌ی قدیمی داریم، پدرم بسیار علاقه داشت. خودش نویسنده بود و به شاهنامه خیلی علاقه داشت و همیشه می‌خواند، این‌هست که ما از بچه‌گی با شاهنامه آشنایی پیدا کردیم، پدر می‌گفت فردوسی بزرگترین نویسنده‌ی دنیاست، و این رو هم بگم که به ادبیات کشورهای اروپایی هم کاملا وارد بود و با این وجود می‌گفت کسی نظیر فردوسی وجود نداره.

درباره‌ی دکتر حسابی؟ خاطره‌ای یا گفت و گویی از ایشون به ما می گید؟

دکتر حسابی استاد ما بودند، مرد خوبی بودند، آقای دکتر حسابی بسیار با سواد بودند، هر وقت هم سوالی چیزی داشتیم همیشه جواب می‌دادند، این‌رو هم بگم، اگه ذره ای شک داشتند در جواب می‌گفتند فردا بیا، اونقدر که دقیق بودند در کارشون، بله، من برای آقای دکتر خیلی احترام قایل بودم، یعنی همه‌ی دانشجوها این‌گونه بودند، بعد هم فراموش نکنید که آقای دکتر حسابی دانشکده‌ی علوم رو تاسیس کردند، یعنی دانشجویان باید برای ایشان احترام فوق‌العاده قائل باشند، اول دکتر سیاسی دانشکده‌ی ادبیات رو که تاسیس کرد بعد هم دکتر حسابی دانشکده‌ی علوم رو تاسیس کردند.

و شما هم که پژوهشکده‌ی نجوم رو تاسیس کردید؟

من والا از اروپا که برگشتم، اونوقت از من خواستند، من هم فوری گفتم باید یک تلسکوپ تهیه کنید، مشخصات رو بهشون دادم، گفتم بخرید بگذارید اونجایی که رصد خانه خواهد بود، تا بچه ها بتوانند اقلا آسمان را ببینند، آقا اول این چیزها فقط در ایران بوده اولین رصدها در ایران بوده، حالا ما موندیم عقب از اروپایی‌ها، چون یه عده فقط در فکر شکمشون بودند، فکر نکردند کشور رو ببرند جلو، حالا ما از اونها می‌گیریم، آدم دلش می‌سوزه، این رو من به شما بگم، اروپا که من رفتم خود اروپایی‌ها، دانشمندها، به من گفتند اولین کشوری که در علوم و نجوم تحقیق کرده ایران بوده، این بزرگترین افتخاره، ولی حیف که ادامه ندادند.

چی شد که از اروپا برگشتید؟

اغلب بهتون بگم چون اینجا با دانشجویانی که تحصیلات عالی دارند همراهی نمی‌شه، اکثر می‌مونند اونجا، به من هم می گفتند تو دیوونه‌ای، اینجا می‌خوان تو رو استخدام کنند چرا نمی‌مونی؟ گفتم من میهن پرستم، من می‌خوام برم به کشورم، به بچه‌های کشورم خدمت کنم، من ایران رو دوست داشتم، اینجا به دنیا اومدم آقا، پدرم مادرم همه در ایران به دنیا آمدند، پدرم از ارامنه‌ای بود در اون موقع که عثمانی‌ها شروع کردند ارامنه را کشتند، خانواده‌های ارامنه که نزدیک سرحد ایران بودند، فرار می‌کنند به ایران، یکی از اجداد پدر من از اون خانواده‌ها بودند که فرار کردند به ایران. و شاه عباس، اون موقع شاه ایران بود. خیلی محبت می‌کنه، جلفا را که شما دیدید، اون زمین رو شاه عباس داده به ارامنه و گفته، اینجا ساختمان کنید و زندگی کنید و از اونجا شروع شده اینکه خیلی از ارامنه دیگه به ایران آمدند و سکونت گزیدند، پدر من در جلفا بزرگ شده بعد اومد به تهران که کار بکنه، پدرم 20 سال آخر عمرش رییس بانک سپه ایران بود. مادرم هم در مدرسه زبان فرانسه تدریس می‌کردند، چون مادرم در سوییس تدریس کردند، من هم که دیگه می‌دونید

راستی از شاعرهای دیگه‌ی کشورمون کدوم رو بیشتر دوست دارید؟

خیلی‌ها رو، چون پدر خودم شاعر بود و از بچه‌گی ما به شعر عادت داشتیم. پدر نه فقط اشعار خودش رو برای ما می‌خوند که اشعار نویسندگان بزرگ رو هم برای ما می‌خوند که از بچه‌گی گوش ما به شعر عادت کرده بود، و خیلی دوست داشتیم، من حافظ رو خیلی دوست داشتم، اخوان و فریدون مشیری و خیلی از شاعرهای خوب معاصر رو. راستی یادم رفت بگم، چند تا از اشعار فردوسی رو هم پدرم به ارمنی ترجمه کرده بود.

در مورد فردوسی بزرگ چند جمله‌ای برای ما حرف می‌زنید؟

نه، من آخه خیلی کوچیکم که راجع به فردوسی بزرگ حرف بزنم، "بسی رنج بردم در این سال سی/عجم زنده کردم بدین پارسی"

حالا کمی از دوران دانشگاه برای ما می‌گید؟

من وارد دانشگاه که شدم من یه دختر بودم، کلاسم 40 تا پسر بود. سال اول، اون موقع، پدرای دیگه به پدرم گفته بودند تو چطور دخترت رو فرستادی تو این همه پسر؟ مادرم گفته بود ما اگه بچمون رو خوب تربیت کرده باشیم هیچ اشکالی نداره، آقا به خدا قسم می خورم یک جوونی نشد که با من  با یک صدای ناجور یا یک جمله‌ی ناجور حرف بزنه، هرگز. این 40 تا پسر اونقدر با من با احترام رفتار کردند، که هیچ وقت فراموش نمی‌کنم، رفتار خیلی با محبت این بچه ها رو.

خانم دکتر شما تو تهران به دنیا اومدید، اولین بار که جلفا و اصفهان رو دیدید چه احساسی بهتون دست داد؟

خوشحال شدم، خیلی خوشحال شدم، بزرگ بودم وقتی که اصفهان رفتم، با پدرم رفته بودم، پدرم ماموریت داشت من رو هم همراش برد خوشحال شدم چون هم اصفهان رو ندیده بودم هم جلفا رو ندیده بودم، شما می‌دونید که ارامنه‌ی جلفا اجدادشون رو شاه عباس آورده بوده به ایران، و خوشبختانه که آورد، چون بعد عثمانی‌ها حمله کردند همه را کشتند...

دیگه کجای ایران رو از نزدیک دیدید؟

شیراز رفتم، تمام شمال رو گشتم، پدرم برده ما رو، من می تونم بگم تقریبا تمام شهرهای زیبای کشورم رو دیدم، توشیراز خیلی احساس غرور کردم، اروپایی‌ها وقتی پز می‌دادند می‌گفتم بروید، بروید، ببینید تخت جمشید چیه؟ خودشون هم قبول داشتند البته که تخت جمشید فوق العاده‌ست.

نوروز رو چگونه می‌گذروندید؟

من بارها گفتم عید ایرانی عید زیباست، اول بهاره، عید مسیحی‌ها وسط زمستونه؟ البته که اونو بیشتر دوست داشتم، خونه‌ی ما هر دو عید گرفته می‌شد، یعنی خونه‌ی ما هم  ژانویه جمعیت می‌اومد هم فروردین، بهترین فصل نوروز هست، پدرم که بود بعد از عید ما رو می‌برد شمال، آره تا پدر بود آدم خوب زندگی می‌کنه، اروپا هم میره(با خنده)

برای جوونها چه گفته‌ای دارید؟

به خدا پدر مادر من، هر دو از خودشون کم کردند که من رو بفرستند خارج، می‌گم حتما درس بخونند، به مردها می‌گم: یک زن تحصیل کرده‌ی خوب بچه تربیت می‌کنه یا بی‌سواد؟ بگزارید که همون‌طور که در سابق ایران درجه اول بود باز ما بشیم درجه‌ی اول، کی این کار رو می کنه؟ جوونای یک کشور، وقتی که مادر تحصیل نکنه چطور می تونه یه بچه‌ی درست و حسابی تحویل جامعه بده؟

اون موقع آیا تحصیل شما یک ساختار شکنی بود ؟ آیا برای تحصیل یک خانم محدودیت وجود داشت؟

محدودیتهایی بود، ولی همون زمان تو دانشکده‌ی ادبیات خانم‌ها بودند، قبل از من هم دو تا خانم همین دانشکده‌ی علوم رو به پایان برده بودند.من هیچ مشکلی نداشتم، از همکلاسی‌هام که 40 تا جوون بودند تو کلاس، جز ادب چیزی ندیدم.

راه پیشرفت رو چی می‌دونید؟

ببینید من ایران رو خیلی دوست دارم، می‌دونید که، اروپا می‌خواستند من رو نگه دارند ولی نموندم، گفتم باید برم به میهنم خدمت کنم، توصیه دارم که همشون درس بخونند، اکتفا نکنند به متوسطه، آقا یه وقتی ایران از لحاظ علمی درجه اول بود حالا معلوم نیست درجه چندمه، باید جوونها درس بخونند که باز مثل سابق ایران درجه اول بشه، میهن پرستی کجا رفته؟ الان دنیا روی تحصیلات عالی می‌گرده، وقتی که بچه‌ها‌ی ما درس نخونند فایدش چیه؟ البته بگم اغلب هم پدرا نمی‌گذارند می‌خوان زود کار کنه یا یه همچین چیزی، نمی‌دونم، بله وضع اقتصادی سخته برای خیلی‌ها، فکر می‌کنند بچشون همون متوسطه گرفته مشغول کار بشه، ولی من می‌دونم همون موقع که من تحصیل می‌کردم بچه‌هایی بودند که هم کار می‌کردند و هم درس می‌خوندند یعنی پول خودشون رو در می‌آوردند.

داشتم می‌گفتم الان هم هستند کسانی که درس می‌خونند و کار می‌کنند و میهن پرستند که حرف من رو قطع کرد و گفت:

اصل کار میهن پرستیه، میهن پرستی که بشه همه چی درست می‌شه، خدا شاهده. فقط آدم میهن پرست بشه و بشینه فکر ‌کنه که چه کاری باید بکنه، همون‌طور که ایران یه وقتی از لحاظ معلومات و همه‌چی مافوق همه بود دوباره به اون مقام برسه، حالا ما کجاییم؟ نیستیم اونجا، نه الان اروپاست، و چرا؟ تنبلی، نه، فقط تنبلی نیست خانواده هم باید کمک کنه به بچه‌ها، نقش خانواده‌ها هم خیلی مهمه، خیلی..

این بود گزارشی از بانویی محکم که در تمام طول گفتگو به ما انرژی می‌داد انگار نه انگار که 89 سال از زندگیش می‌گذره، می‌خندید، با نشاط بود، و از آینده و امید می‌گفت، چیزهایی که توی همون لحظه بهش احتیاج داشتیم. در پایان براش آرزوی تندرستی و بهروزی کردیم که گفت: خیلی از محبتتون ممنونم، و من هم برای شماها همین‌ها رو می‌خوام، به امید دیدار.

راستی، بانو آلينوش طريان، بنیان‌گزار موسسه‌ی نجوم ایران، مدتی پیش منزل خود را وقف كرده و از آنجا كه فرزند و بستگاني ندارد هم اكنون در خانه‌ی سالمندان به سر مي‌برد. ناگفته نماند ایشان همه‌ی کوشندگان ایران‌زمین را فرزندان خودش می‌داند.

                                                                                                     امین محمودی

بخش دوم گفتگو در تارنمای برساد

+ نوشته شده در  یکشنبه بیستم اردیبهشت 1388ساعت 10:1  توسط بیستون  | 

پس از برگزاری دو دوره‌ی پر شکوه "همایش یادواره‌ی حکیم فردوسی توسی"، در سالهای 86و87، سال جاری نیز، انجمن فرهنگی بیستون و گنجینه‌ی نقش جهان، با یاری دوهفته نامه‌ی امرداد و چند انجمن مردم نهاد دیگر، برآنند که دوباره این همایش دو روزه را در کاخ نیاوران برگزار نمایند، بدین سبب پیشاپیش گزیده‌ای از برنامه‌های این دو شب خاطره‌انگیز را در برای آگاهی بیشتر در پی می‌آوریم؛

برنامه هر روز از ساعت 3:30 پس از نیم‌روز آغاز خواهد شد، که آغازین برنامه بخشی از فیلم فرشید فرجی، مستند ساز نام آشنای کشورمان خواهد بود، سپس چند تن از شاهنامه پژوهان نامی کشور به سخنرانی پیرامون شاهنامه خواهند پرداخت و چند شاعر جوان چامه‌هایی در غالب این روز خواهند خواند، در میان سخنرانی‌ها برای هر روز یک گروه موسیقی سنتی به هنرنمایی خواهد پرداخت، بانو ایران‌دخت داستان گردآفرید را در دو بخش به نمایش در خواهند آورد، پخش گفتگویی جذاب با بانوی نجوم ایران در هر روز از دیگر برنامه‌های این همایش خواهد بود، روز نخست نمایش پرمخاطب فرزین طاهری با نام آرش کمان‌گیر در بیرون تالار همایش به اجرا در خواهد آمد و روز دوم این هنرمند داستان گشتاسب را برای نخستین بار به اجرا درخواهد آورد، بردیا، هنرمند نوجوان دیگری خواهد بود که در هر دو روز با تک نوازی تنبک و شاهنامه خوانی باشندگان را به دقایقی پر شور میهمان خواهد کرد، پایان بخش برنامه نیز چون همیشه نماآهنگ زیبایی از ایران خواهد بود که هر سال با کمی دگر گونی پخش آن به شکوه همایش می‌افزاید، شایان یاد آوری‌ست که در دو دوره‌ی گذشته استادان: دکتر میرجلال الدین کزازی، استاد شهرام ناظری، استاد بهروز قریب پور، دکتر علیقلی محمودی بختیاری، دهها تن از استادان نامی کشور به سخنرانی پرداختند.

+ نوشته شده در  جمعه هجدهم اردیبهشت 1388ساعت 0:32  توسط بیستون  | 

صدای پر هیجانش، تا برسم توی گوشم بود، می‌خواست هر چه زودتر ماجرای آزاد شدن خرسی را که در روستاشون گیر افتاده بود برایم بازگو کند!

پافشاری و شوق زیادش مرا برآن داشت تا هر چه زودتر خودم را به محل گفت‌وگو برسانم. یک گفت‌وگوی خوب و به یاد ماندنی.

 نامش محمد قدسی است از روستای شمس آباد، در منطقه‌ی خلخال. در یک کارخانه‌ی نساجی در تهران کار می‌کند و گهگاه به روستایشان سری می‌زند،شاید برای دمی آسایش، پدر، مادر و خویشاوندانش آنجا زندگی می‌کنند، جایی خوش آب و هوا و دنج، هفته‌ی پیش که به روستا رفته بود یک روز از بامداد تا شامگاه برای نجات یک خرس این سو و آن سو دویده بود و اکنون که برگشته، بی درنگ خبرمان کرده بود تا ماجرا را برایمان بازگو کند:

دو روز مرخصی گرفتم تا برای کشاورزی به دهمان در خلخال روستای شمس آباد بروم، باغ ما نزدیک رودخانه‌ی قزل اوزون است. صبح که می‌خواستم به باغ بروم، در راه از دور صدایی شنیدم، با خودم فکر کردم گرازها هستند که دارند جفت‌گیری می‌کنند، تا اینکه دیدم الاغی را که بسته بودند به درخت، یک صدایی درآورد و شاخه‌های درخت رو از بیخ کند و فرار کرد، با شتاب به سوی باغ دویدم، دیدم که یک خرس در تله گیر افتاده است.

به‌جز شما کس دیگری آنجا نبود؟

چرا، دو نفر باغبان هم فهمیدند. به من گفتند برو شکار بان‌ها رو بیار، اون‌ها ترسیده بودند من هم گفتم باشه و خواستم که نزدیک خرس نشوند تا من برگردم. راه یک ساعته رو توی چند دقیقه دویدم و خودم رو رسوندم به ده، یک ثانیه هم نایستادم. وقتی برگشتم باغبان‌ها از ترس رفته بودند بالای درخت!

توی راه ماجرا را به کسی نگفتی، یا از کسی کمک نخواستی؟

به هیچکی نگفتم، هر کی من رو می‌دید می‌گفت برای چی می‌دوی؟ می‌گفتم یه چیزی جا گزاشتم برم بیارم. به مادرم هم نگفتم برای چی برگشتم. مادرم می‌گفت آتیش زدی؟ چی کار کردی؟ چی رو کشتی؟. بعدش زنگ زدم جنگل‌بانی شماره‌ی محیط زیست رو گرفتم. زنگ زدم گفتم درجا مامور بفرستید که اگه10 دقیقه دیر برسند شکارچی‌ها خرس رو می‌کشن.

چه برخوردی با شما داشتند، آیا راحت قبول کردند؟

منشی گریه می‌کرد و هی می‌گفت تو رو خدا نگذارید بکشنش، هی التماس می‌کرد. از محیط زیست آقای فرهودی گفتند بمون تا ما برسیم و با هم بریم باغ. به پاسگاه هم زنگ زدم تا هر کدوم زودتر برسند. اول خواستم بمونم تا مامورای محیط زیست برسند، ولی به فکرم رسید که دو تا شکارچی پایین هستند، با اسلحه دیده بودمشون، بنا بر این گفتم ممکنه بفهمند و بروند سر اغ خرس. پس به مادرم سفارش کردم به هیچ‌کس چیزی نگه تا ماموران زیست برسند، یک نفر رو هم از ده معرفی کنه که مامورها رو بیارند تا باغ.

پس دوباره برگشتی باغ؟

آره، با سرعت از تیغ و خار و جاده‌ی ناهموار برگشتم باغ، یک شکارچی همون نزدیکی با اسلحه داشت کبک شکار می‌کرد با اینکه فصل تخم‌گذاریه!، صد متری خرس بود، یعنی اگه 5 دقیقه بعد از اطلاع رسانی به مامورها بر نمی‌گشتم همین شکارچی خرس رو کشته بود، پرسید صدای چیه؟ به شکارچی گفتم زنگ زدم مامور بیاد، اون هم رفت اسلحش رو پنهان کرد.

راستی چرا از همون باغ تلفن نزدی؟

تلفن من اونجا آنتن نمی‌داد، شکارچی تلفن داشت ولی نمی‌داد که زنگ بزنم و از مادرم بپرسم چی شده؟ با خواهش و التماس دو بار زنگ زدم 3 هزار تومان برای 2 دقیقه ازم پول گرفت.

چقدر طول کشید تا مامورها برسند به باغ؟

مامورها که اومده بودند، یکی از اعضای شورای ده شماره‌ی موبایل رو اشتباه می‌ده که برگردند و بروند. حتا مامور پاسگاه رو بر می‌گردونند. می‌گن خبری نیست دروغ بوده. البته شورای ده پسر عموی خودمه. مامور گوشی خودش رو می‌ده می‌گه با این شماره بگیر که بعد از تماس وقتی داد و فریاد من رو می‌شنوند می‌فهمند که دروغ نیست. پاسگاه رو هم همین‌جوری برگردونده بودند.

حالا توی این مدت شما اونجا چی‌کار می‌کردی؟

یک نفر شکارچی و دو تا باغبون رو نمی‌گذاشتم جلو بروند که نکنه خرس خودش رو از ترس خفه کنه. آخه کابل دور گردنش بود و تنها شانسی که آورده بود، کابل دور گردنش گره خورده بود و از اون تنگ‌تر نشد، وگر نه با اون تکانهای شدید حتما خفه شده بود. دندونش هم شکسته بود. و گرسنه بود.یک روز تمام توی تله بوده.

تجهیزات ماموران محیط زیست چی بود؟ آیا تیر بیهوشی داشتند؟

نه خیر، فقط تور داشتند که انداختند سر خرس که حواسش پرت بشه، بعد با یک وسیله که ما بهش می‌گوییم "دهره" (چیزی شبیه داس که باهاش چوب می‌برند) توانستیم کابل رو ببریم، 4 تا تیر مشقی هم انداختند تا بلند شه و فرار کنه. خرس بلند شد و با یک متر سیم دور گردنش رفت توی رودخونه، خودشو تو آب زد، چند دقیقه شنا کرد و رفت اونور آب و بعد رفت توی کوه. محیط زیستی‌ها دوربین هم داشتند و از آغاز داشتند فیلم می‌گرفتند.

راستی یادم رفت بپرسم این ماجرا چه قدر طول کشید؟

ساعت 9 یا 10 صبح روز چهارشنبه نوزدهم فروردین ماه 1388 خورشیدی بود که ساعت 3و نیم یا چهار هم خرس آزاد شد. دیگه همه‌ی ده تقریبا فهمیده بودند. ساعت حدود شش و نیم، از یک ده دیگه چهار تا شکارچی با اسلحه فرستاده بودند توی همون محل، داشتند می‌گشتند تا خرس رو بکشند که من تهدید کردم که دوباره به مامورها می‌گویم بیایند. دوباره از ده خودمون هم شکارچی رفته بودند که خوشبختانه پیداش نکرده بودند.

بعد از این ماجرا برخورد بقیه با شما چطور بود؟

وقتی بر می گشتم ده به جای استقبال با ناسزا روبرو شدم، مادرم می‌گفت باعث شرمساریه که بچه‌ی من رفیق خرس بشه، داره از جونورها دفاع می‌کنه. عموم می‌گفت اگه پسر من بودی می‌زدم با داس گردنت بپره. پدرم هم همین‌طور، به جز خودشون نمی‌خوان هیچ موجودی باشه. بعد که برگشتم تهران، یک ساعت به حال و روز خودم و... و محیط زیستم و طبیعتم نشستم گریه کردم.

مگر خرس‌ها چه ضرری به روستایی‌ها می‌زنند؟ چرا همه می‌خواستند خرس را بکشند؟

کمی می ترسیدند، برخی هم می‌گفتند بگذار بکشیمش که عسلهامونو خورده؛ تعجب کرده بودند که به خاطر یک خرس 4 تا 6 تا مامور بیاد توی ده، می‌گفتند مگه خرس صاحب داره؟! مگه روباه صاحاب داره؟! مگه کبک صاحاب داره؟!،

اطلاعاتت درباره‌ی حیوونای اونجا چقدره؟

مگه یه خرس مثلا 3 کیلو انگور هم بخوره باید ما بکشیمش؟ مگه پول 3 کیلو انگور برای من روستایی چقدر می‌شه؟ نه گذاشتند کبک بمونه، نه گذاشتند روباه بمونه، نه گذاشتند خرگوش بمونه، نه گذاشتند گراز بمونه؛ یا تله‌س یا سمه یا مرگ موشه؛ از این سم‌ها کلاغ هم می‌خوره، کبوتر هم می‌خوره، گنجشک هم می‌خوره، و همه‌گی می‌میرند. با خود خواهی همه‌ی جان‌داران رو می‌خوان از بین ببرند.

خود خواهی یا نا آگاهی؟

بیشتر نا آگاهی، به مامورها گفتم تقصیر شماست که داهاتی‌ها اینجوری فکر می‌کنند؟ توی جاده، کیلومترها بگردی کبک پیدا نمی‌کنی، 10 روز بگردی خرگوش نمی بینی، گراز نمی‌بینی. هر کسی رو می‌بینی یک اسلحه داره می‌گه جواز دارم. اگه یه کبک بخونه، من هم سیر می‌شم، هم سیراب می‌شم. موقع اومدن مادرم دست منو گرفته می‌گه بیا برو و بیشتر از این آبروی ما رو نبر.

چه طور شد که اینقدر برای آزادی این خرس زحمت کشیدی؟

چند وقت پیش توی تلویزیون دیدم یک گربه توی فرانسه، بالای تیری گیر کرده بود، از تمام شبکه‌ها عملیات آزاد سازیش پخش شده بود. حتا از تلویزیون ما. باعث ننگه که من با این تاریخم با این پیشینه‌ی درخشانم اینگونه فکر کنم. نیاکان ما همه به طبیعت احترام می‌گذاشتند. آخه حیوانها هم جان دارند، وقتی برای گربه که نسلش همه جا هست و منقرض نشده، اینطوری رفتار می‌شه چرا ما می‌خواهیم خرسی را که چند تا بیشتر نمونده ریشه‌اش را بکنیم؟ من خودم کشور چین رو با پاندا می‌شناسم. آدم بمیره این روز رو نبینه. واقعا نا آگاهی ننگه.

ولی شما که آگاهانه و دل‌سوزانه برخورد کردی، چقدر نجات خرس برات مهم بود؟

خرس بیچاره یک روز تمام توی تله بود، گرسنش بود، دندونش شکسته بود. باور کنید حاضر بودم بیاد من رو بخوره، خودشون توی طبیعتند ولی با طبیعت ستیز دارند. به هر حال از شما، دیده بان یادگارهای فرهنگی طبیعی، و همه‌ی کسانی که برای جانداران و طبیعت زحمت می‌کشند تشکر می‌کنم. و توی این مدت که با شماها فعالیتهای محیط زیستی می‌کردم یاد گرفتم باید کار عملی کرد باز هم سپاسگزارم.

در پایان وقتی حرفهاشو در مورد اون روز قشنگ، مرور می‌کردم با خودم فکر کردم به آمار که نگاه کنیم، می بینیم، آدمها هستند که خرسها را می‌خورند! به امید اینکه پهنه‌ی گیتی را تنها برای خود نخواهیم. و به قول سهراب:"نگذاریم بمیرد جنگل/که جهان خواهد مرد"

+ نوشته شده در  چهارشنبه نوزدهم فروردین 1388ساعت 15:0  توسط بیستون  | 

بغ بزرگ است اهورامزدا ، او که این زمین را آفرید ، او که آسمان را آفرید ، او که انسان را آفرید ، او که شادی را برای انسان آفرید..

 

واژگان آغازین، یکی از کهن‌ترین نمونه‌های ادب ایران‌زمین است که دو ویژگی فرهنگ این آب و خاک را آشکارا به دیده‌ی دل آدمی می‌نشاند. فرهنگ کهن ما ، انسان را به چشم برترین کارگزار جهان می‌نگرد و شادی را بزرگترین داده‌ی ایزد یکتا به وی به شمار می‌آورد.

با پژوهش در كتاب اوستا و تاريخ ديني ايران‌باستان و با بررسي آيين­هاي ملي اين سرزمين در مي­يابيم كه جشنهاي بسياري از روزگاران دور و نزديك در ايران وجود داشته و نياكان فرزانه­ی ما به پيروي از سفارش اشوزرتشت (پيامبر ايران زمين) همواره بر آن بودند تا جشن و شادماني را گسترش دهند و به همين انگيزه جشن‌هايي به مناسبت‌هاي گوناگون تاريخي، ملي و ديني برپا داشته­اند.

در گاه­نامه(تقويم) ایرانیان باستان (و زرتشتیان امروز)، هر سال ۱۲ ماه دارد و هر ماه سي روز است كه هر روز با نامي ويژه شناخته مي­شود. از سوي ديگر نام دوازده ماه نيز در بين نام­هاي سي روزه وجود دارد و در هر ماه، برابر شدن روز و ماه جشن گرفته مي‌شود. ماه دوازدهم سال و پنجمين روز از هر ماه، به پاس ايزدبانوي نگاهبان آن، "سپندارمذ" (اسفند) نام دارد و ايرانيان از ديرباز در اين روز جشني بزرگ بر پا مي‌كرده‌اند كه به آن "جشن سپندارمذگان" يا "جشن اسفندگان" گفته‌مي‌شود. امروزه با تغییراتی که در گاهشماری خیامی رخ داده ، این جشن در 29 بهمن ماه برگزار می­شود.

 

در همین راستا ، روز یکشنبه 11 اسفندماه 1387 خورشیدی ، این جشن فرخنده  به همت انجمن فرهنگی بیستون و با همکاری کانون ایران­زمین در دانشگاه "علم و فرهنگ" تهران برگزار شد.

بخش نخست این مراسم که از ساعت 15 و در سالن آمفی تئاتر دانشگاه برگزار شد، نمایش پاره­ای از فیلمی مستند با عنوان "در جستجوی کوروش" به کارگردانی کوروش کار و فیلم­برداری فرشید فرجی بود. (این فیلم هم­اکنون مراحل پایانی فیلمبرداری خود را می­گذراند.) 

سپس بانو ایراندخت با پرده­خوانی بخش "ایران و توران" شاهنامه، شور و هیجانی دیگر به باشندگان(حاضرین) جشن بخشیدند.

در بخش دیگری از این همایش، پای سخنان دکتر هوشنگ طالع نشستیم. ایشان با ابراز خرسندی از برگزاری این جشنهای کهن در ایران امروز و قدردانی از تلاش جوانان و دست اندرکاران برپایی این مراسم، به صحبت پیرامون فلسفه­ی جشن اسفندگان و برگزاری آن در دوره های مختلف تاریخی پرداختند.

 


خلیـج فارسـم من ، بازوی ستـوار عـمـانـم

ز هـرمـز تا هویـزه ، بیقرار از عشق ایرانم ...


به جرأت لطفعلی­خان ام، به دولت صاحب رخشم

از این­رو تنـب کوچک را به یک دنیا نمی­بخشم ...


 

این ابیات ، بخش آغازین چکامه­ی زیبایی هستند با عنوان "خلیج فارس"، سروده­ی مهندس حرآبادی که توسط خود ایشان در این همایش خوانده شد و گرمای بیشتری به جمع بخشید.

 

پس از پخش نماهنگی زیبا ، بانو ایراندخت بار دیگر به نقالی پرداختند.

 

در پرشورترین و جذاب­ترین بخش برنامه، هنرمند بزرگ و خواننده­ی مردمی و میهن­دوست کشورمان، استاد شهرام ناظری، به سخنرانی کوتاهی پرداختند. ایشان با وجود کسالتی که داشتند، ضمن حمایت و سپاسگزاری از برگزارکنندگان این همایش و امید به آینده­ای روشن­تر، توضیح کوتاهی پیرامون فعالیت هنری خود در زمینه­ی شاهنامه دادند و سپس با خواندن ابیات آغازین داستان بیژن و منیژه، باشندگان را به شنیدن نوای جان­بخش سه­تار  و آوای گرم و مخملین خود، مهمان کردند.

 

بخش پایانی این همایش، چون همیشه، پخش سرود جاویدان "ای ایران" به همراه نگاره­هایی زیبا بود که هم­خوانی جمع حاضر ، شکوهی دوچندان به آن بخشید.

 

در پایان مراسم از مهمانان با آجیل و شربت بیدمشک (که گیاه آن نماد این روز فرخنده است) پذیرایی شد. ناگفته نماند که پیشتر (در 29 بهمن ماه) نیز پس از پخت آش مخصوص این ماه 1000 شاخه گل نرگس و بروشور معرفی این جشن باستانی در بین دانشجویان پخش شده بود که با استقبال زیادی روبرو گردید.

یاسمین مجتهد پور

+ نوشته شده در  سه شنبه سیزدهم اسفند 1387ساعت 0:29  توسط بیستون  |