|
تارنگار رسمی انجمن فرهنگی بیستون
|
زن ، انکار ، تاریخ
در سرزمینی پرورش یافته ایم که در آیینهای کهن ، پیشینه ی تاریخی و حتا زبان گفتاری مردمانش ، زن جایگاه والایی دارد . این گفته را بُن مایه هایی که در پی میآورم استوار خواهد کرد.

در زمینه ی حقوق بانوان در کشور خودمان، به کاستی های امروزین پرداختن امری ناگزیر خواهد بود. چرا که بسیارند . ولی تمامی فرهنگ ایران را زن ستیز خواندن! آنهم با دست آویزهای پوشالی ، بی گمان بی پایه است و مغرضانه . چرا که به جرات می توان گفت ، در مقام مقایسه ، ایرانیان در ارج نهادن به حقوق زنان ، همیشه یک سرو گردن از دیگر تمدنهای گیتی بالاتر بوده اند . این جستار کوششی ست ، با دید نسبی تا با این بهانه این بار در گذری کوتاه تمام پهنه ی گیتی را در درازنای تاریخ بکاویم . و پیش کش می شود به همه ی کسانی که منصفانه به دنبال احقاق حقوق بانوان ، این نیمه ی ارزشمند از نژاد آدمی هستند . نیمی که ایرانیان در زبان مادری "او" می خوانندشان ، به مانند نیمه ی دیگر (1)
بی گمان نمی شود ایران باستان را با آرمان شهری که در ذهن ساخته ایم و وجود خارجی ندارد سنجید و این دوره ی درخشان را باید با تمدنهای هم دوره ی خود ، یا دست کم با فاصله ی تاریخی معقول بسنجیم.
نخست از شاهنامه می آغازیم . این " آینه ی تمام نمای فرهنگ باستانی ایران " کتابی که سراسر پر است از زنان نیک خو ، نیک رو ، وفادار و میهن دوست .
می دانیم که فردوسی در نهایت امانت داری داستانها را از بُن مایه های کهن ، به نظم کشیده و در شاهنامه جاودانه کرده . شاهکاری گیتی پسند ، که بی پروا ، نیرنگ ِ پهلوان ِ نخست شاهنامه را هم به رخ می کشد و خواننده را در سوگ ِسهراب می نشاند!
همان سهرابی که در پای دژ سپید ، با شگفتی! گردآفرید ، بانوی زیبا و جنگ آور ایرانی را ، هماورد خود می بیند.
باری ، در این کتاب ارزشمند سودابه هم هست ، و زن جادوگر نیز ، همچنان که مردان پلید و دیو سرشت هم کم نیستند .
در این مجال نمی خواهم به همه ی ابیات افزوده بپردازم ولی درباره ی بیت بیهوده مشهور ِ
"زن و اژدها ....................................... .........................................."
که بی گمان افزوده است و در معتبر ترین دست نویسهای شاهنامه وجود ندارد (2) باید بگویم شوربختانه همین بیت دست آویز می شود ! و مغرضانه به آن استناد می کنند در حالی که این بیت زن ستیزانه از دید سبک شناسی هم بی پایه و مردود است . بی گمان حکیم توس برای پاسداشت و یاد آوری آیین نیک و کهن ایرانی در برابر فرهنگ پَستی که تنها کشتن و نابود کردن را نیک می دانست به سرایش شاهنامه همت گمارد ، پس چگونه ممکن است به رسم تازی ، زن را همسان اژدها در خور خاک بداند؟!
به هر روی اکنون کوتاه گذری داریم در جهان باستان و دوباره به فرهنگ ایرانی خواهیم پرداخت.
از گذشته در هندوستان بسیار دیده شده که جنازه ی مرد ِ درگذشته را با زن ِ زنده اش می سوزانده اند ! اینگونه که هنگام مرگ ِ یک مرد ، همسرش یا باید با جسد او سوزانده می شد یا تا پایان زندگی مجرد باقی می ماند.
کمی آن سو تر، در شرق آسیا از دوران باستان راه رفتن ِ عروسک مانندِ بانوان ژاپنی و چینی را که بکاویم ، با شگفتی ریشه را در کودکی آنها خواهیم یافت ، چرا که از کودکی پای آنها را در کفشهای چوبین ِمخصوصی محکم می کنند تا رشد کمتری داشته باشد و در بزرگسالی زیبا تر به نظر بیاید.
و اینکاها ، این یکه تازان دوردست جهان ، در امپراتوری چندین میلیونی خود ، هنگام قربانی کردن گروهی انسانها برای خدایان ، از دختران استفاده می کردند و زناشویی دهقانانشان سالی یکبار توسط یک مامور دولت از روی فهرستی که پیشتر فراهم شده بود انجام می شد و دختران دهقانها می توانستند برای خدمت گذاری یا هم خوابگی به خانه ی اینکاهای صاحب مقام فرستاده شوند .(3)
در اروپای بعد از مسیح ، زندگی زندان گونه و منزوی راهبه ها که شاید خودشان با آزادی برگزیده بودند دل هر آزاده ی امروزینی را به درد می آورد.
ارسطو خدای را سپاس می گوید که نه زن است و نه برده و نه بربر .
یا حتا در اروپای نيمه ی دوم قرن 18، برخی ازآثار شكسپير فقط بصورت سانسورشده اجازه ی اجرا می یابد ، چون درآن آثار ، زناني مانند : هرمين و پاولين، درمقابل زورگويي مردان و بعضا: كليسا ، دولت و خانواده، اعتراض ميكردند.
و جالب تر جمله ایست که از خود این چهره ی برجسته ی جهانی بر سر زبانهاست"به دختران در کودکی شیر سگ دهید شاید در بزرگی وفا بیاموزند"(4)
در مغولستان تنها کافی ست داستان زاده شدن چنگیز را بخوانیم .
و در بیابانهای عربستان هم که حتما شنیده اید دختران را ننگ خود می شمردند و اغلب زنده در گورشان می کردند .
دوباره که به تاریخ کنونی نزدیک شویم در سال 1586 میلادی در فرانسه طی نشستی از اندیشمندان که برای تشخیص هویت زن بود ، اعلام شد که زن انسان است اما برای خدمت به مرد آفریده شده است (دوهفته نامه ی امرداد شماره ی 155)
کمی که عقب برگردیم ، حتا می توان به جمهوری افلاطون خرده گرفت که چرا زنان حق رای ندارند! و نمونه های دیگری که بسیارند.
باری ،
این جستار صرفا پاسخی تلافی جویانه به نوشتارهای مغرضانه نیست و کسی نمی گوید همه ی این تمدنها و شخصیتها را به بهانه ی زن ستیز بودن قلم بگیریم . چرا که به باور من باید همه ی اینها را در دوره و شرایط خودشان سنجید . و بی تردید هرگز این رفتار در دنیای امروزین جایگاهی نخواهد داشت.
بیایید به داستان آفرینش در ایران باستان نگاهی بیاندازیم: در بن دهش ، مشی و مشیانه نخستین زن و مرد گیتی از دو شاخه شدن گیاه ریواس به گونه ای برابر، هم قد و هم اندازه آفریده می شوند، چنان همگون که پیدا نبود کدام نر و کدام ماده اند.(5)
در گاتها می خوانیم که پورچیستا ، جوان ترین دختر زرتشت ، در انتخاب همسر آزاد گذاشته می شود و او با اندیشه ی خویش جاماسب را برمی گزیند.
نمونه های دیگر هم که در شاهنامه بسیار زیاد است اکنون تا ویرایش دوباره ی این مقاله به همین جا بسنده می کنم و در پایان خالی از لطف نیست که اشاره شود به روز "زن و زمین" با دیرینگی چند هزار ساله که با افتخار می توان گفت که ما نخستین مردمی بودیم که روزی را به این نام برگزیده ایم گرچه در گاه شمار ها نام این روز و بسیاری از روزها و آیین ها ی بی مانند آریایی جایی ندارد!
بر آن بودم که گذرا باب مقایسه! و در ِگفتگو را باز کنم ، از دیدگاهتان سود خواهم برد و بر نقدتان خرده نمیگیرم و با قبول کاستی های کنونی تنها به کسانی که مغرضانه به بحث حقوق زنان می پردازند میگویم:
چنان به سینه ی تاریخ نام ایران است که با روایت بد هم جدای نتوان کرد
امین محمودی یلدای 1387 خورشیدی
(1) آری چنین است که در زبانهای ایرانی مرد و زن را "او" می خوانیم و به دیدگاه من خوب است که ما جدا سازی ِ بی مورد ِ زبانهای ِ بیگانه را در ساختار زبان خود نداریم(HE_SHE)
(2) جلال حالقی مطلق
(3) اینکاها امپراتوری سرخ پوستان آمریکای جنوبی بودند که چیزی حدود 12 میلیون جمعیت داشت و حکومتی سوسیالیستی داشت! و به وسیله ی اسپانیایی ها برای همیشه نابود شد.
(4) در این مورد سندی کتبی نیافتم!
(5) بسنجید با مثلا داستان آفرینش در دین یهود !
خلیج فارس
خلیجی که روزگاری گرداگردش هم از آن ایران بود
آری روزگاری ناوگان پر شکوه ایران
سربازان جاویدان هخامنشی را
از این خلیج به جای جای جهان آن روزها می فرستادند
جهان آن روزها
دنیایی یکپارچه که در نهایت آزادی و برابری توسط ایرانیان اداره می شد
کورش کبیر
آری روزگاری دور تا دور خلیج از آن ما بود
ولی حالا اعراب به جزایر سه گانه که چشم دارند هیچ
خلیج فارس را هم ارثیه ی نیاکان خود می دانند
و بیشرمانه حتا مدعی خوزستان یا به قول خودشان عربستان نیز هستند
جمال عبد الناصر ناسیونالیست بزرگ اعراب نخستین بار این ادعا را مطرح نمود و پیرو این ادعای دروغ
شاگرد تنبل کلاس پان عربیسم
صدام حسین یورش خود را آغاز کرد
"سردار قادسیه" !
آری شکست خورده ای که روزگاری سردار قادسیه اش می خواندند
دلارهای سیاه نفتی را بکار گرفت
و به میهنمان یورش آورد
خرمشهر را "المحمره" و اهواز را "الاهواز" نامید
اما غیرت ایرانی او را به عقب راند
اینک پس از سالیان نه چندان دور باز هم اعراب بادیه نشین... گویا از گذشته درس عبرت نگرفته اند و تاریخ را به فراموشی سپرده اند
و دوباره زمزمه های شوم و ایران ستیزی خود را آغاز نموده اند
ولی بدانند که نه به پشتوانه ی دلارهای سیاه نفتی و نه به پشتوانه ی ملتهای پوشالی جهان امروز
و حتا نه به پشتوانه ی نسلشان ...که همانند ریگهای بیابانهایشان زیاد می شوند نمی توانند حتا نام خلیج فارس را هم از ما بگیرند
به امید روزی که باز هم ایرانمان سروری کند
به امید آن روز
حمید محمد مرادی
زبان فارسی گنجینه چیستی ایرانیان :
تعريف همگاني زبان بدور از در نظر گرفتن ساختارهاي علمي آن چنين است : « زبان ابزار ارتباط ميان يك دسته از مردم است » كه اگرچه ريشه و علت شكل گيري هر زبان همين يك جمله است اما در گذر تاريخ مانند هر آنچه توسط بشر ساخته شده ، ممكن است خويشكاري ( مسئوليت ) هاي ديگري نيز بر دوش آن سوار شود .
فرهنگ هر كشوري ، چنانچه پويا باشد ، در برابر گذشت زمان مانند رودخانه عمل مي كند . بدين گونه كه هيچ مانعي بر سر راه نمي تواند از جنبش او جلوگيري كند و چنانچه سنگ بزرگي در برابرش پايداري كند از هر ابزاري بهره مي برد تا باز جاري بودن خود را بدست آورد . پويايي فرهنگ در گرو دنباله دار بودن آن است . خود نمايي حوادث سهمگيني در مسير اين حركت موجب تغيير شكل نوع پويايي فرهنگ مي شود در حالي كه درون مايه و ماهيت آن ثابت مي ماند .
در ايران پيش از اسلام فرهنگ ايراني به گونه هاي گوناگون مسير خود را مي پيمود. هنر نقاشي و خوشنويسي ،آثار معماري و سنگ تراشي ، شعر و موسيقي و ... هر يك نمودي از فرهنگ را تشكيل مي داد . اما پس از حمله اعراب اوضاع به گونه اي ديگر شد. به دليل برخي سختگيري ها بيشتر شاخاب هاي جنبش فرهنگ ايراني بسته شد و به دليل باز بودن در نوشتار ، ايرانيان تلاش كردند همه دستاوردهاي هزاران ساله خويش را به رشته نوشتن درآوردند . چنين شد كه هر يك پرچم رشته اي را بدست گرفتند. سهروردي حكمت خسرواني و فلسفه پهلويان را به زبان نو نوشت . بيروني و نظام الملك داستان پادشاهان را نوشتند . گروهي اندرزنامه هاي كهن را به شعر روز درآوردند و فردوسي رود فرهنگ ايران را در شاهنامه خروشان كرد . و چنين شد كه دسته هاي گوناگون فرهنگي به دليل دشواري هاي زمان در يك زمينه ،به نام زبان خود را نمايان كردند و زبان فارسي جولان گاه اين رودهاي جدا از هم شد . و اين شد كه هر روز نيرومندتر و نيرومندتر گشت .
و اين زبان با نيروي هرچه تمام تر ار سد تازش يونانيان ، يورش اعراب ، حمله تركان و نفوذ اروپاييان با پويايي تمام گذشت تا به دهه هاي اخير رسيد . و ما در طول اين چند دهه با فراموش كردن تكيه گاه هاي فرهنگي خود دچار مشكل هويتي گشتيم و شروع به خود زني كرديم . كه زبان فارسي هم يكي از قربانيان اين حملات بود . زبان فارسي را كه زنده بودن و پويايي خود را بيش از هر زبان زنده ديگري، با گذر از رويدادهاي سخت تاريخي نشان داد، زبان ناپويا دانستيم . بدون در نظرگرفتم منطق اعلام كرديم كه اين زبان قدرت واژه سازي ندارد و زماني كه پروفسور حسابي با داده هاي رياضي اين نيروي شگفت انگيز را اثبات كرد در پي بهانه هاي ديگر گشتيم . بي خبر از آنكه مشكل، زبان فارسي نيست . مشكل نسل ماست كه بار فرهنگ هزاران ساله خود را بر زبان فارسي نفهميد و آنرا مانند يك فروشنده در بازار يك وسيله ارتباطي دانست تا با ياري آن بتواند جنس خود را بفروشد .
اما بايد بدانيم :
در دوره اي از تاريخ كه چيزي از فرهنگ ايران نمانده بود . بزرگاني چون فردوسي با ياري گرفتن از همين زبان بود كه ايران را دوباره زنده كردند .
ما بايد بدانيم كه اين كتاب هايي كه از گذشته به ما رسيده تنها دسته اي از واژه ها نيستند بلكه نگاره ها ، نقاشي ها ، گوشه هاي موسيقي ، گج بري ديوار ها ، پايكوبي در جشن ها و حتي نوع بافت شهر هاي نياكانمان است كه اگرچه ستم تاريخ و يورش دشمنان اثري از آنها برجاي نگذاشته ، اما اين واژگان به ياري زبان فارسي توانايي آنرا دارند كه به زيبايي هرچه تمام تر آنها را به تصوير كشند .
و من بيگمانم كه چنانچه امروز اهميت زبان فارسي را بدانيم و خويشكاري ( مسئوليت ) بر دوش آنرا درك كنيم مي توانيم دوباره هويت راستين خود را بيابيم .
براي اين كار نقش فرهنگستان زبان فارسي بسيار برجسته است . زيرا با ورود واژگان جديد و گذر زمان وظيفه ي پويا نگه داشتن زبان را برعهده دارد . هرچند فرهنگستان ممكن است در دوره اي ضعيف عمل كند و يا به دليل آلوده شدن به مسائل سياسي ، محبوبيت خود را در ميان مردم از دست بدهد، اما بر ماست كه تا آنجا كه شدني است از واژگان پيشنهادي آن سازمان بهره ببريم تا كمينه ، بتوانيم ذره اي هم شده به اين رود خروشان ياري كنيم تا سنگ هاي در برابرش را در خود حل كند و به پيشروي اش ادامه دهد .
بابک احمدی پور